روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت ده با افتخار .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
دازای : کجا با این عجله .
چویا : نکن مردم ازار
دازای : تو مردم نیستی . تو چیبی عروسکی منی
چویا : چییییییییییی!!!!!!!
چویا رو تو هوا گرفتم .که داد زد
چویا ؛ واییییی ببزارم زمینننن من از ارتفاع میترسم .
بعد دو دقیقه انگار چه اشتباهی کرده بود . گفت
چویا : شوخی کردم .
دازای : عجب .
و چویا رو با یه طناب بستم و اونو از از پنجره پرت کردم بیرون و سر طناب رو گرفتم .
دازای : اون جا هوا چطوره . ؟( درد مرز کوفت )
چویا : بی....ا .....رم.....بالا......قول....میدم.......بر....ده...ی....خوب.....یی.....باشم .....
چویا رو اوردم بالا .
دازای : خب پس حالا که اینطور شد . لباسات رو با دست خودت در بیار .
چویا هم اروم شروع کرد به انجام این کار . با دیدن بدنش شکه شدم . حای هیچ کدوم از کیس مارکام روش نبود .
چویا : تموم شد .
دازای : خب خالا برو روی تخت دراز بکش . امشب قراره خیلی خوش بگذره .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
برین ناز دازایم رو بکشین پارت بعوی رو بهتون بده 😏
شوخی کردم الان میدم دندون به حیگر بگیرید دو دقیقه
پارت ده با افتخار .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
دازای : کجا با این عجله .
چویا : نکن مردم ازار
دازای : تو مردم نیستی . تو چیبی عروسکی منی
چویا : چییییییییییی!!!!!!!
چویا رو تو هوا گرفتم .که داد زد
چویا ؛ واییییی ببزارم زمینننن من از ارتفاع میترسم .
بعد دو دقیقه انگار چه اشتباهی کرده بود . گفت
چویا : شوخی کردم .
دازای : عجب .
و چویا رو با یه طناب بستم و اونو از از پنجره پرت کردم بیرون و سر طناب رو گرفتم .
دازای : اون جا هوا چطوره . ؟( درد مرز کوفت )
چویا : بی....ا .....رم.....بالا......قول....میدم.......بر....ده...ی....خوب.....یی.....باشم .....
چویا رو اوردم بالا .
دازای : خب پس حالا که اینطور شد . لباسات رو با دست خودت در بیار .
چویا هم اروم شروع کرد به انجام این کار . با دیدن بدنش شکه شدم . حای هیچ کدوم از کیس مارکام روش نبود .
چویا : تموم شد .
دازای : خب خالا برو روی تخت دراز بکش . امشب قراره خیلی خوش بگذره .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
برین ناز دازایم رو بکشین پارت بعوی رو بهتون بده 😏
شوخی کردم الان میدم دندون به حیگر بگیرید دو دقیقه
- ۱.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط