دلم بیقرار پاییز است
دلم بیقرار پاییز است...
بیقرار آن نسیم خنکی که بیدعوت، از پنجره میگذرد و پردهها را با خودش میرقصاند. بیقرار برگهایی که آرام و بیصدا، از شاخه جدا میشوند، انگار دلشان برای زمین تنگ شده.
بیقرار قدمزدن در خیابانهای خلوتِ پوشیده از برگ، با چای داغی در دست و خیالی در سر.
بیقرار آن دلتنگی قشنگی که فقط در پاییز میشود پیدایش کرد؛ یک جور غمِ دلنشین، مثل نوای آرام یک ترانهی دور.
پاییز که میرسد، انگار دل هم هوایی میشود برای عاشق شدن، برای نوشتن، برای بودن...
و من، این روزها عجیب بیقرارم؛
بیقرارِ پاییز...
بیقرار آن نسیم خنکی که بیدعوت، از پنجره میگذرد و پردهها را با خودش میرقصاند. بیقرار برگهایی که آرام و بیصدا، از شاخه جدا میشوند، انگار دلشان برای زمین تنگ شده.
بیقرار قدمزدن در خیابانهای خلوتِ پوشیده از برگ، با چای داغی در دست و خیالی در سر.
بیقرار آن دلتنگی قشنگی که فقط در پاییز میشود پیدایش کرد؛ یک جور غمِ دلنشین، مثل نوای آرام یک ترانهی دور.
پاییز که میرسد، انگار دل هم هوایی میشود برای عاشق شدن، برای نوشتن، برای بودن...
و من، این روزها عجیب بیقرارم؛
بیقرارِ پاییز...
- ۵۱۲
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط