نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...
نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...
لیوان تا نیمه مشروب دارد و بازتابی از ماه کمرنگ میشود که لیوان را بالا میکشد و میخورد ، فرو میآورد و به درون آن نگاه میکند ، سرش را در لیوان فرم میبرد ، آسمان او میشود ، دنیا دور سرش گیج میرود در آن آسمان که تمام دنیای او است .
ماه و رعشه های موج دار سطح مشروب ، به وسعت اقیانوس ، وقتی بالا میکشد تلخ و گزنده است که در انتهای گلویش ذوق ذوق میکند و انگار بخار ای هست که بالا میرود و صاف به پس کله اش میزند.
بعد از پنجمین لیوان دیگر نمیتوان چشم ها را باز کرد و حتی نمیتوان دید .
اما چشمام هایش را باز میکند و نگاه می اندازد ، بعد آن ها خودشان بسته میشوند ، نمیفهمد چه دیده .
تصویری محو را به یاد می آورد از مغازه که بارها قبل همان زمان که مست نبود دیده بود .
و نور ها را بیشتر ، و میز ها را از بوی چوب نم گرفته میشناسد .
هیکل های پر از خونِ مست و مضحک ، که پشت میز های دیگر نشسته اند ، به اندازه بچه چهار ساله مشروب میخورند .
بعد بلند میشود ، اگر نیافتد و هیکلش که دیگران میگویند سنگین است یک میز را نشکند .
به هر حال سرش گیج میرود و از پشت چشمان بسته اش میتواند مغازه دار را ببیند که پشت میز چوبی بزرگش شدیداً میلرزد و دوستانش را که اتفاقاً فقط بلد هستند بخندد ، اگر چشمانش باز میشد میرفت صورت یکی شان را صاف میکرد .
اما چشمانش باز نمی شوند و بوی مشروب در تمام سرش پیچیده .
حتی نمیتوان نفس کشید که بینی را میسوزاند و دهان را تلخ میکند .
اما حس پرواز میدهد ، که در هیچ کجای این خیابان مرد فقیری همچون او نمیتواند نظیرش را پیدا کند .
یک پرواز آرام و بی تشریفات ، یک استراحت ساده برای مغز است .
چیزی به سحر نمانده که از مغازه خارج میشود و خیابان ها را تا ایستگاه میرود ، امیدوار است تا صبح نرسیده مستی اش بپرد ، امروز قرار است آن زن را ببیند ، زمانی که هنوز مخدر را ترک نکرده بود ، گرفتن و زندانی اش کردند .
آن زن به عنوان خیریه به آنجا آمد و اندک پولی که داشت به او بخشید ، تا لاقل سیگار بخرد و نمیرد .
به این ها فکر میکرد که چطور وقتی آن دسته اسکناس را دید از خوشحالی فریاد زد .
و این حس که یک نفر ، آن هم یک زن بی هیچ دلیلی کمکش کرده بود .
بالاخره خودش را یافت ، روی پله های کنار مترو لمیده بود .
باد خنکی میآمد و به پوستش میخورد ، لباس آستین کوتاهی پوشیده بود که چرک بود و به تنش گشاد میزد.
قرار بود که آن زن ساعت پنج با مترو به آن ایستگاه بیاید !
اما روی ساعت بزرگ و زنگ زدهٔ آویزان در ایستگاه میدید که عقربهٔ کوچک بین عدد شیش و هفت بود .
آنجا کنار سکوی ایستگاه پر از علف های سبز بود که بیخود و بی جهت رشد کرده بودند و داشتند سکو را میشکافتند .
روی ریل ها که اصلا دیده نمیشد آنقدر سبزی آنجا بود ، او تمام این ها را از پشت فنسِ توری میدید .
و آفتاب هم از افقِ پشت فنس میتابید ، گرم نبود ، فقط نور بود و پوستش را گرم میکرد .
او این لذت را میفهمید و قلنج های دستش را در قسمتی که زیر نور آفتاب گرم شده بود میشکاند و منتظر قطار بود .
اما ساعت گذشته و عقربه رفت روی هفت و فقط یکم مانده بود که بره روی هشت ، که دید مسافر ها آمدند لب سکو و به آن سوی ریل ها خیره شدند .
ریل ها لرزیدند و از آن دور دست قطار نزدیک میشد ، مثل یک جسم سیاه ِ کج و معوج بود ، چند بار بوق بلندش آمد و بعد نزدیک شد .
به ایستگاه رسید و آنجا آرام آرام سرعتش کم شده و پس از مدتی ایستاد و سوت بلندی از چرخ های فلزی اش بلند شد .
صدایی مانند خارج شدن بخار آمد و درب ها باز شدند.
انبوه جمعیت بیرون آمد .
چشمانش بین آن تودهٔ مسافران گم شده بود تا تصویری مربوط به آن زن پیدا کند .
بالاخره او را دید که بین جمعیت ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد .
از آنطرف فنس فریاد زیاد : هی ... هی ...
در صدایش ذوق شدیدی بود و زن برگشت و بهش نگاه کرد .
مدتی خیره ماند ، بعد دست تکان داد .
دوباره صدایش را در سرش انداخت که : بیا اینطرف ...
بیا اینطرفِ ایستگاه ...
از درب ، از درب اصلی بیا ...
و لحظه ای در خود فرو رفت ، اندیشید : زن زیبایی نیست ، اما ظاهری نداره که به کارتن خواب های الکی بخورد ...
پس چرا ... ؟
آفتاب بالا زد ، شهر برای ساختمان های بلندش ، هنوز در تاریکی به سر میبرد .
اما زمینِ خالی کنار ایستگاه کمی روشن شد .
آنجا خلوت و ساکت بود .
تنها دونفر آنجا روی چمن های نزدیک ایستگاه نشسته بودند ، چمن هایی که پر از قاصدک بود.
دو نفر در خنکای سپیده دم ، در آن ناحیه خلوت و نیمه تاریک که هوایی همچون عصر های تابستان را داشت ، بی صدا نشسته بودند .
دوپیکر ، یکی زنانه بود و دیگری مردانه و دُرشت .
لیوان تا نیمه مشروب دارد و بازتابی از ماه کمرنگ میشود که لیوان را بالا میکشد و میخورد ، فرو میآورد و به درون آن نگاه میکند ، سرش را در لیوان فرم میبرد ، آسمان او میشود ، دنیا دور سرش گیج میرود در آن آسمان که تمام دنیای او است .
ماه و رعشه های موج دار سطح مشروب ، به وسعت اقیانوس ، وقتی بالا میکشد تلخ و گزنده است که در انتهای گلویش ذوق ذوق میکند و انگار بخار ای هست که بالا میرود و صاف به پس کله اش میزند.
بعد از پنجمین لیوان دیگر نمیتوان چشم ها را باز کرد و حتی نمیتوان دید .
اما چشمام هایش را باز میکند و نگاه می اندازد ، بعد آن ها خودشان بسته میشوند ، نمیفهمد چه دیده .
تصویری محو را به یاد می آورد از مغازه که بارها قبل همان زمان که مست نبود دیده بود .
و نور ها را بیشتر ، و میز ها را از بوی چوب نم گرفته میشناسد .
هیکل های پر از خونِ مست و مضحک ، که پشت میز های دیگر نشسته اند ، به اندازه بچه چهار ساله مشروب میخورند .
بعد بلند میشود ، اگر نیافتد و هیکلش که دیگران میگویند سنگین است یک میز را نشکند .
به هر حال سرش گیج میرود و از پشت چشمان بسته اش میتواند مغازه دار را ببیند که پشت میز چوبی بزرگش شدیداً میلرزد و دوستانش را که اتفاقاً فقط بلد هستند بخندد ، اگر چشمانش باز میشد میرفت صورت یکی شان را صاف میکرد .
اما چشمانش باز نمی شوند و بوی مشروب در تمام سرش پیچیده .
حتی نمیتوان نفس کشید که بینی را میسوزاند و دهان را تلخ میکند .
اما حس پرواز میدهد ، که در هیچ کجای این خیابان مرد فقیری همچون او نمیتواند نظیرش را پیدا کند .
یک پرواز آرام و بی تشریفات ، یک استراحت ساده برای مغز است .
چیزی به سحر نمانده که از مغازه خارج میشود و خیابان ها را تا ایستگاه میرود ، امیدوار است تا صبح نرسیده مستی اش بپرد ، امروز قرار است آن زن را ببیند ، زمانی که هنوز مخدر را ترک نکرده بود ، گرفتن و زندانی اش کردند .
آن زن به عنوان خیریه به آنجا آمد و اندک پولی که داشت به او بخشید ، تا لاقل سیگار بخرد و نمیرد .
به این ها فکر میکرد که چطور وقتی آن دسته اسکناس را دید از خوشحالی فریاد زد .
و این حس که یک نفر ، آن هم یک زن بی هیچ دلیلی کمکش کرده بود .
بالاخره خودش را یافت ، روی پله های کنار مترو لمیده بود .
باد خنکی میآمد و به پوستش میخورد ، لباس آستین کوتاهی پوشیده بود که چرک بود و به تنش گشاد میزد.
قرار بود که آن زن ساعت پنج با مترو به آن ایستگاه بیاید !
اما روی ساعت بزرگ و زنگ زدهٔ آویزان در ایستگاه میدید که عقربهٔ کوچک بین عدد شیش و هفت بود .
آنجا کنار سکوی ایستگاه پر از علف های سبز بود که بیخود و بی جهت رشد کرده بودند و داشتند سکو را میشکافتند .
روی ریل ها که اصلا دیده نمیشد آنقدر سبزی آنجا بود ، او تمام این ها را از پشت فنسِ توری میدید .
و آفتاب هم از افقِ پشت فنس میتابید ، گرم نبود ، فقط نور بود و پوستش را گرم میکرد .
او این لذت را میفهمید و قلنج های دستش را در قسمتی که زیر نور آفتاب گرم شده بود میشکاند و منتظر قطار بود .
اما ساعت گذشته و عقربه رفت روی هفت و فقط یکم مانده بود که بره روی هشت ، که دید مسافر ها آمدند لب سکو و به آن سوی ریل ها خیره شدند .
ریل ها لرزیدند و از آن دور دست قطار نزدیک میشد ، مثل یک جسم سیاه ِ کج و معوج بود ، چند بار بوق بلندش آمد و بعد نزدیک شد .
به ایستگاه رسید و آنجا آرام آرام سرعتش کم شده و پس از مدتی ایستاد و سوت بلندی از چرخ های فلزی اش بلند شد .
صدایی مانند خارج شدن بخار آمد و درب ها باز شدند.
انبوه جمعیت بیرون آمد .
چشمانش بین آن تودهٔ مسافران گم شده بود تا تصویری مربوط به آن زن پیدا کند .
بالاخره او را دید که بین جمعیت ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد .
از آنطرف فنس فریاد زیاد : هی ... هی ...
در صدایش ذوق شدیدی بود و زن برگشت و بهش نگاه کرد .
مدتی خیره ماند ، بعد دست تکان داد .
دوباره صدایش را در سرش انداخت که : بیا اینطرف ...
بیا اینطرفِ ایستگاه ...
از درب ، از درب اصلی بیا ...
و لحظه ای در خود فرو رفت ، اندیشید : زن زیبایی نیست ، اما ظاهری نداره که به کارتن خواب های الکی بخورد ...
پس چرا ... ؟
آفتاب بالا زد ، شهر برای ساختمان های بلندش ، هنوز در تاریکی به سر میبرد .
اما زمینِ خالی کنار ایستگاه کمی روشن شد .
آنجا خلوت و ساکت بود .
تنها دونفر آنجا روی چمن های نزدیک ایستگاه نشسته بودند ، چمن هایی که پر از قاصدک بود.
دو نفر در خنکای سپیده دم ، در آن ناحیه خلوت و نیمه تاریک که هوایی همچون عصر های تابستان را داشت ، بی صدا نشسته بودند .
دوپیکر ، یکی زنانه بود و دیگری مردانه و دُرشت .
- ۱۶۵
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط