{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 5

مامانم قبول کرد و کیف بزرگم رو برداشتم لباس راحتی ، لوازم ارایش ، لوازم بهداشتی و شارژر و ایرپاد و وسایل لازم
یه لباس خیلی خیلی خوشگل هم گذاشتم داخل کیفم برای عصر
هوففف حالا که وسایلم رو برداشتم وقتشه حاضر بشم
یه لباس ساده پوشیدم ارایش نکردم چون داخل کیفم بودن و خونه مامان و بابای لیا سه کوچه اونور تر بود
خدافظی کردم و راه افتادم
وقتی رسیدم زنگ در رو زدم لیا سرسع در رو باز کرد یه لباس نیم تنه و شرتک تنش بود و موهاشو گوجه‌ای بسته بود
محکم همدیگرو بغل کردیم و اومدم داخل با مامان و بابای لیا هم سلام و احوالپرسی کردم و با لیا رفتیم اتاقش
نشستم رو تخت و لیا هم نشست و دستام و گرفت و گفت
_ خب بگو ببینم این پسره که اومده خواستگاریت کیه ؟
+ ( از سیر تا پیازش رو برای لیا تعریف کردم)
برای ناهار مامان لیا مارو صدا کرد و رفتیم پایین
سریه میز نشستیم و شروع کردیم به خوردن که مامان لیا گفت :
_ دخترم شنیدم برات خواستگار اومده مبارک باشه
خجالت زده تشکری کردم که ادامه داد
_ خب چجور پسری هس اخلاقش خوبه یا بد؟
+ میشه گفت متوسط
لیا میدونست که اخلاقش اصلا متوسط نیس و تیمارستانیه
_ خوبه یاد بگیر دلبری کنی تا اخلاقش خیلی خیلی خوب بشه باهات
سرمو انداختم پایین که صدای پدر لیا دراومد
_ عه خانم ببین بچه رو خجالت زده کردی بزار ناهارشو بخوره
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیب پارت : 6بعد خوردن ناهار تشکرس کردیم رفتیم دو...

این یه عشقه بیبپارت : 7یه پسر اومد داخل اتاق _ اوففف اینجا ر...

این یه عشقه بیبپارت: 4اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و قرار ش...

این یه عشقه بیبپارت: 3لباسم و پوشیدم یه ارایش خیلی کم اما عر...

بیب من برمیگردمپارت : 75همه فروشگاه هارو زیر نظر داشتم که چش...

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌⁰⁶موهام رو که بلند و لَخت شلاقی بود...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط