🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیویکم | کلیسای متروکه
ساعت دوازده شب، لانا و جونگکوک جلوی کلیسای متروکه ایستادند.
لانا آهسته گفت:
— اینجا خیلی ترسناکه...
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز میخوای بیای؟
لانا نفس عمیقی کشید.
— آره.
وارد شدند.
داخل کلیسا تاریک بود.
فقط یک شمع روشن روی میز دیده میشد.
کنارش یک پاکت قرار داشت.
لانا پاکت رو باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس مادرش...
در کنار دنیل.
لانا با تعجب گفت:
— مامانم و دنیل با هم بودن؟
جونگکوک عکس رو گرفت.
— شاید مجبورش کرده.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
— نه.
هر دو برگشتند.
مادر لانا آنجا ایستاده بود.
لانا شوکه شد.
— مامان؟!
زن با اشک گفت:
— من خودم با دنیل همکاری کردم.
لانا عقب رفت.
— چرا؟
مادرش جواب داد:
— چون میخواستم تو زنده بمونی.
— با دروغ گفتن به من؟!
— مجبور بودم!
جونگکوک پرسید:
— چی رو ازش پنهان کردی؟
مادر لانا به دخترش نگاه کرد.
— حقیقت دربارهی شب تولدت.
لانا آرام گفت:
— تولدم؟
مادرش سرش رو پایین انداخت.
— تو اون شب تنها به دنیا نیومدی...
لانا خشکش زد.
— چی؟
مادرش اشکهایش رو پاک کرد.
— تو یک برادر دوقلو داشتی.
سکوت.
جونگکوک با ناباوری به لانا نگاه کرد.
— دوقلو؟
مادرش آرام گفت:
— اما چند دقیقه بعد از تولدش...
مکث کرد.
— ناپدید شد.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— کی بردش؟
مادرش به جونگکوک نگاه کرد.
— کسی که از همون روز اول میخواست خانوادههاتون رو نابود کنه.
صدای در کلیسا ناگهان بسته شد.
و صدای دنیل از تاریکی آمد:
— بالاخره گفتی.
لانا برگشت.
دنیل آنجا بود.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیویکم | کلیسای متروکه
ساعت دوازده شب، لانا و جونگکوک جلوی کلیسای متروکه ایستادند.
لانا آهسته گفت:
— اینجا خیلی ترسناکه...
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز میخوای بیای؟
لانا نفس عمیقی کشید.
— آره.
وارد شدند.
داخل کلیسا تاریک بود.
فقط یک شمع روشن روی میز دیده میشد.
کنارش یک پاکت قرار داشت.
لانا پاکت رو باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس مادرش...
در کنار دنیل.
لانا با تعجب گفت:
— مامانم و دنیل با هم بودن؟
جونگکوک عکس رو گرفت.
— شاید مجبورش کرده.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
— نه.
هر دو برگشتند.
مادر لانا آنجا ایستاده بود.
لانا شوکه شد.
— مامان؟!
زن با اشک گفت:
— من خودم با دنیل همکاری کردم.
لانا عقب رفت.
— چرا؟
مادرش جواب داد:
— چون میخواستم تو زنده بمونی.
— با دروغ گفتن به من؟!
— مجبور بودم!
جونگکوک پرسید:
— چی رو ازش پنهان کردی؟
مادر لانا به دخترش نگاه کرد.
— حقیقت دربارهی شب تولدت.
لانا آرام گفت:
— تولدم؟
مادرش سرش رو پایین انداخت.
— تو اون شب تنها به دنیا نیومدی...
لانا خشکش زد.
— چی؟
مادرش اشکهایش رو پاک کرد.
— تو یک برادر دوقلو داشتی.
سکوت.
جونگکوک با ناباوری به لانا نگاه کرد.
— دوقلو؟
مادرش آرام گفت:
— اما چند دقیقه بعد از تولدش...
مکث کرد.
— ناپدید شد.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— کی بردش؟
مادرش به جونگکوک نگاه کرد.
— کسی که از همون روز اول میخواست خانوادههاتون رو نابود کنه.
صدای در کلیسا ناگهان بسته شد.
و صدای دنیل از تاریکی آمد:
— بالاخره گفتی.
لانا برگشت.
دنیل آنجا بود.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۱۶۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط