🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیوسوم | برادر
لانا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
— چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون قول داده بودم ازش محافظت کنم.
— برادرم کجاست؟
جونگکوک مکث کرد.
— امنه.
— میخوام ببینمش!
دنیل خندید.
— مطمئنی؟
لانا برگشت سمتش.
— آره!
دنیل گفت:
— چون شاید وقتی ببینیش، از جونگکوک متنفر بشی.
جونگکوک اخم کرد.
— بس کن.
دنیل لبخند زد.
— حقیقت رو بهش بگو.
لانا با عصبانیت گفت:
— چه حقیقتی؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— پنج سال پیش، وقتی خواهرت ناپدید شد...
مکث کرد.
— برادرت هم ناپدید شد.
لانا خشکش زد.
— پس اون کجا بود؟
جونگکوک گفت:
— پیش من.
— چرا؟
— چون افراد دنیل دنبال هر دوشون بودن.
لانا اشکهاش رو پاک کرد.
— الان کجاست؟
جونگکوک گوشیاش رو بیرون آورد و یک عکس نشان داد.
پسری جوان داخل عکس بود.
لانا با دیدنش نفسش بند آمد.
چهرهاش...
عین خودش بود.
— این... برادرمه؟
جونگکوک سر تکان داد.
— آره.
لانا با گریه لبخند زد.
— میخوام ببینمش.
جونگکوک گفت:
— میبینیش.
اما ناگهان صدای شلیک آمد.
دنیل ناپدید شده بود.
و روی زمین فقط یک کاغذ باقی مانده بود:
«برادرت رو پیدا کن؛ قبل از اینکه من پیداش کنم.»
لانا کاغذ را محکم گرفت.
— جونگکوک...
— چی؟
— این بار...
اشکهایش را پاک کرد.
— با هم پیداش میکنیم.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیوسوم | برادر
لانا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
— چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون قول داده بودم ازش محافظت کنم.
— برادرم کجاست؟
جونگکوک مکث کرد.
— امنه.
— میخوام ببینمش!
دنیل خندید.
— مطمئنی؟
لانا برگشت سمتش.
— آره!
دنیل گفت:
— چون شاید وقتی ببینیش، از جونگکوک متنفر بشی.
جونگکوک اخم کرد.
— بس کن.
دنیل لبخند زد.
— حقیقت رو بهش بگو.
لانا با عصبانیت گفت:
— چه حقیقتی؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— پنج سال پیش، وقتی خواهرت ناپدید شد...
مکث کرد.
— برادرت هم ناپدید شد.
لانا خشکش زد.
— پس اون کجا بود؟
جونگکوک گفت:
— پیش من.
— چرا؟
— چون افراد دنیل دنبال هر دوشون بودن.
لانا اشکهاش رو پاک کرد.
— الان کجاست؟
جونگکوک گوشیاش رو بیرون آورد و یک عکس نشان داد.
پسری جوان داخل عکس بود.
لانا با دیدنش نفسش بند آمد.
چهرهاش...
عین خودش بود.
— این... برادرمه؟
جونگکوک سر تکان داد.
— آره.
لانا با گریه لبخند زد.
— میخوام ببینمش.
جونگکوک گفت:
— میبینیش.
اما ناگهان صدای شلیک آمد.
دنیل ناپدید شده بود.
و روی زمین فقط یک کاغذ باقی مانده بود:
«برادرت رو پیدا کن؛ قبل از اینکه من پیداش کنم.»
لانا کاغذ را محکم گرفت.
— جونگکوک...
— چی؟
— این بار...
اشکهایش را پاک کرد.
— با هم پیداش میکنیم.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۶۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط