{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت سی‌وسوم | برادر

لانا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.

— چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

جونگکوک آرام گفت:

— چون قول داده بودم ازش محافظت کنم.

— برادرم کجاست؟

جونگکوک مکث کرد.

— امنه.

— می‌خوام ببینمش!

دنیل خندید.

— مطمئنی؟

لانا برگشت سمتش.

— آره!

دنیل گفت:

— چون شاید وقتی ببینیش، از جونگکوک متنفر بشی.

جونگکوک اخم کرد.

— بس کن.

دنیل لبخند زد.

— حقیقت رو بهش بگو.

لانا با عصبانیت گفت:

— چه حقیقتی؟!

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

— پنج سال پیش، وقتی خواهرت ناپدید شد...

مکث کرد.

— برادرت هم ناپدید شد.

لانا خشکش زد.

— پس اون کجا بود؟

جونگکوک گفت:

— پیش من.

— چرا؟

— چون افراد دنیل دنبال هر دوشون بودن.

لانا اشک‌هاش رو پاک کرد.

— الان کجاست؟

جونگکوک گوشی‌اش رو بیرون آورد و یک عکس نشان داد.

پسری جوان داخل عکس بود.

لانا با دیدنش نفسش بند آمد.

چهره‌اش...

عین خودش بود.

— این... برادرمه؟

جونگکوک سر تکان داد.

— آره.

لانا با گریه لبخند زد.

— می‌خوام ببینمش.

جونگکوک گفت:

— می‌بینیش.

اما ناگهان صدای شلیک آمد.

دنیل ناپدید شده بود.

و روی زمین فقط یک کاغذ باقی مانده بود:

«برادرت رو پیدا کن؛ قبل از اینکه من پیداش کنم.»

لانا کاغذ را محکم گرفت.

— جونگکوک...

— چی؟

— این بار...

اشک‌هایش را پاک کرد.

— با هم پیداش می‌کنیم.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وچهارم | برادر گمشدهلانا و جونگکوک از کلیس...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ودوم | دوقلولانا با دیدن دنیل عقب رفت.— تو...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط