Part
Part⁹¹
آنیسا:☺️😄
(یه آبنبات چوبی از داخل کمدش برمیداره و بهش میده)
آسیه: عه نه آقای دکتر این چه کاریه
آنیسا میسییییییییییی😍😄
دکتر: این پرنسس کوچولو خیلی کمک کرده تا دست باباش خوب شه
با یه بوسه روی دست پدرش دستی که هنوز یک هفته طول میکشه که خوب بشه دستشو خوب کرد به نظرم این پرنسس کوچولو بوسه های جادویی دارن
آنیسا: بابام!!؟؟اما آگای دُتُر...
تا میخواست حرف بزنه دوروک و آسیه فهمیدن چی میخواد بگه و پریدن وسط حرفش
دوروک: عههههه...
بله آقای دکتر پس چی فکر کردین پرنسس ما بوسهای جادویی داره😄 به نظرم مریضاتونو بیارین پیش پرنسس ما تا با یه بوسه اونارو خوب کنه
مگه نه؟😉(به آنیسا میگه)
آنیسا: آیه😄
اما...
آسیه: بریم دیگه مامانجون آقای دکتر خستن میخوان برن خونشون
درضمن میدونی ما کجا میخوایم بریم
میخوایم بریم پیش آرات (در گوشش میگه)
آنیسا: آخ دوووووووننننن🥳😃
آسیه: دستتون درد نکنه آقای دکتر خداحافظ
دوروک ما میریم تو ماشین سوییچو بده
دوروک: باشه بیا
برین الان منم میام
دکتر: خواهش میکنم خدانگهدار
دوروک: خب آقای دکتر اگه کاری با ما ندارین با اجازتون من مرخص بشم
دکتر: اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم که چرا هنوز به آنیسا نگفتین
دوروک: از حرفش هول شدم
چ.. چیرو!🙄
دکتر: اینکه شما پدرش هستین و اون هنوز خبر نداره
اگه میپرسید از کجا فهمیدم اون رفتاراتون اون نگاهاتون با آسیه خانوم مشخص بود که قبلاً یه رابطه ای داشتین امروزم که با آنیسا اومدین و یواش گفتین بله پدر مادرشین تا آنیسا نفهمه و آخرشم نمیزاشتین بچه حرفشو درمورد پدرش بزنه مطمئن شدم که شما پدرشین
شباهت های زیادی هم بهم دارین
آقا دوروک من خودم قبلاً همه اینارو تجربه کردم اما بهتره هرچه سریعتر به آنیسا بگین هرچه توی بچگی بفهمه که یه پدر خیلی خوب مثل شما داره آسیب نمیبینه چون هنوز زیاد چیزیرو مثل ما آدم بزرگا نمیدونه نمیدونه که قلب شکستن یعنی چی اما همین که یکم فهمیده بشه دیگه کار از کار گذشته
آنیسا:☺️😄
(یه آبنبات چوبی از داخل کمدش برمیداره و بهش میده)
آسیه: عه نه آقای دکتر این چه کاریه
آنیسا میسییییییییییی😍😄
دکتر: این پرنسس کوچولو خیلی کمک کرده تا دست باباش خوب شه
با یه بوسه روی دست پدرش دستی که هنوز یک هفته طول میکشه که خوب بشه دستشو خوب کرد به نظرم این پرنسس کوچولو بوسه های جادویی دارن
آنیسا: بابام!!؟؟اما آگای دُتُر...
تا میخواست حرف بزنه دوروک و آسیه فهمیدن چی میخواد بگه و پریدن وسط حرفش
دوروک: عههههه...
بله آقای دکتر پس چی فکر کردین پرنسس ما بوسهای جادویی داره😄 به نظرم مریضاتونو بیارین پیش پرنسس ما تا با یه بوسه اونارو خوب کنه
مگه نه؟😉(به آنیسا میگه)
آنیسا: آیه😄
اما...
آسیه: بریم دیگه مامانجون آقای دکتر خستن میخوان برن خونشون
درضمن میدونی ما کجا میخوایم بریم
میخوایم بریم پیش آرات (در گوشش میگه)
آنیسا: آخ دوووووووننننن🥳😃
آسیه: دستتون درد نکنه آقای دکتر خداحافظ
دوروک ما میریم تو ماشین سوییچو بده
دوروک: باشه بیا
برین الان منم میام
دکتر: خواهش میکنم خدانگهدار
دوروک: خب آقای دکتر اگه کاری با ما ندارین با اجازتون من مرخص بشم
دکتر: اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم که چرا هنوز به آنیسا نگفتین
دوروک: از حرفش هول شدم
چ.. چیرو!🙄
دکتر: اینکه شما پدرش هستین و اون هنوز خبر نداره
اگه میپرسید از کجا فهمیدم اون رفتاراتون اون نگاهاتون با آسیه خانوم مشخص بود که قبلاً یه رابطه ای داشتین امروزم که با آنیسا اومدین و یواش گفتین بله پدر مادرشین تا آنیسا نفهمه و آخرشم نمیزاشتین بچه حرفشو درمورد پدرش بزنه مطمئن شدم که شما پدرشین
شباهت های زیادی هم بهم دارین
آقا دوروک من خودم قبلاً همه اینارو تجربه کردم اما بهتره هرچه سریعتر به آنیسا بگین هرچه توی بچگی بفهمه که یه پدر خیلی خوب مثل شما داره آسیب نمیبینه چون هنوز زیاد چیزیرو مثل ما آدم بزرگا نمیدونه نمیدونه که قلب شکستن یعنی چی اما همین که یکم فهمیده بشه دیگه کار از کار گذشته
- ۳.۳k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط