{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌‌ به نام خدا

‌‌‌ به نام خدا

همسایه دوست داشتنی
**قسمت اول: پارت اول**
به لباسای توی فروشگاه زل زده بودم.... نمیدونستم کدومشو انتخاب کنم.....آها..... همین خوبه.....لباسمو گرفتم ورفتم به سوی در فروشگاه و خواستم خانومای باشخصیت بیام بیرون....تاپامو گذاشتم بیرون یهو یه پسر که معلوم بود خیلی عجله داشت باهام برخوردکردوکیفم افتاد زمین....خواستم خودمو خم کنم تابرش دارم ولی پسرک زودترازمن خم شد وکیفموبرداشت ....سرش هنوز پایین بود....اومد جلوتر...کیفمو به سمتم گرفت وسرشو آورد بالا...نمیدونم چیشد که یهوانگار خشکش زد..... همین طور به چشمام زل زده بود وهیچی نمیگفت.....یه تک سرفه ای کردم تا شاید بخودش بیاد ونه اینم جواب نداد....یه لحظه ترسیدم گفتم شاید بیچاره سکتش زده....خواستم مطمئن بشم....دستموآوردم بالا وتاخواستم بزنم توگوشش دستمو گرفت
میونگ سو:چیکار میکنی؟؟؟
یهوازترس یه جییییغ بنفش کشیدم
من:ت..تو..تو...مگه سکتت....نزده بود؟؟؟
بااین حرفم هیچی نگفت.... شروع کرد به خندیدن
زهر مار....روآب بخندی...بی ادب
من:چرا میخندی؟؟؟
_.....
_هوی باتوام چرا میخندی؟؟؟
_…
یعنی دلم میخواست باجفت پابرم تو دهنشا
کیفمو از دستش کشیدم و راه افتادم..... یه چند متری ازش دور شدم.... برگشتم تاببینم هنوز داره میخنده یا خفه خون گرفته.....آشغاله عوضی نگاش کن بخدا...هنوز داره میخنده.... بهش اهمیتی ندادم و به سمت خونمون رفتم.
دیدگاه ها (۱۸)

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۱۵۲→

غریبه ای آشنا"P29"

بسمالله الرحمن الرحیم رحمت علیزاده رحمت الله

ص᳥دا ه᳥ای آ᳥هیو᳥ن د᳥ر حال᳥ خ᳥ور᳥دن᳥ کی᳥ک شکل᳥اتی᳥🐰 ...

‌ ‌          ‌ ‌    ‌      ‌ ‌   𖫴𖫰𖫲࣭𝐒𝗍𐇽α𝗋݀ꨲꨭ𝗍 ꭑ𖫴𖫰࣭ٜ࣭࣪݀ꨲ𝗒 ...

‌ ‌          ‌ ‌    ‌     ◜토끼들과 놀고 있는 아리만. 🐰༢ آن᳥یو᳥ م᳥ن آ...

معین کوچکی اصفهان

معین کوچکی اصفهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط