{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

امید صباغ نو
دیدگاه ها (۱)

با منرفت و آمد نکن«رفتن»فعل قشنگی نیستبا منفقط راه بیا...شهن...

خیش کشاورز کلمبیایی به گنج خورد!!یک کشاورز کلمبیایی زمان شخم...

سکوت کردی و این اول شنیدن بودسکوت کردن تو لب گشودن من بودبه ...

در سینه ات دل می تپد، نه سنگ نه آهنحتما کسی را دوست خواهی دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط