{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت کردی و این اول شنیدن بود

سکوت کردی و این اول شنیدن بود
سکوت کردن تو لب گشودن من بود

به چشم های تو سوگند می خورم که دلم
به بازگشتن تو، ماندن تو، روشن بود

من و تو در نظر دوست چون گُلیم و بهار
همین علاقه ی ما خار چشم دشمن بود

ببین حکایت انسان و عشق دور از هم
حکایت تن بی جان و جان بی تن بود

تو دل بریده ای از من چنان که رود از کوه
سرت بلند! که روزی به شانه من بود...

روح الله اکبری
دیدگاه ها (۱)

چقدر ساده به هم ریختی روان مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مرا...

با منرفت و آمد نکن«رفتن»فعل قشنگی نیستبا منفقط راه بیا...شهن...

در سینه ات دل می تپد، نه سنگ نه آهنحتما کسی را دوست خواهی دا...

سلاااااااااام

بر سرخی درختان ، رعشه میزد صدایی از افقی نارنجی و اکنون ابره...

دیــــار کهن𓅃«آرش کمانگیر»در روزگاری دور، میان ایران و توران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط