بازی مرگ و عشق
بازی مرگ و عشق...🫧
پارت ۲۴
جیمین: یونگییییی....پیشی کوچولوم...هقق ●داد●
جیمین یونگی کوچولوشو تو اون سلول دید..ولی یونگیش کل بدن سفیدش با خون پوشونده شده بود...جیمین خشکش زد...دیدن اون صحنه...یونگیش با چشمای بسته و بدن پر از خون...آویزون از طناب...قلبش داشت از جاش در میومد...دوید سمت در سلول...با اسحلش قفل و شکست و رفت سمت یونگیش...
جیمین: هق..یونگی...هققق پیشی کوچولوی من...پاشو هق..پاشو برگرد...برگرد پیش جوجت...مگه نمیگفتی تنهام نمیزاری..هقق...پاشوو...°داد و گریه•
یونگی آروم چشم هاشو لرزون باز کرد ولی با دیدن جیمین کوچولوش کنار فهمید که جوجه کوچولوش اومده نجاتش بده...
یونگی: ج..ج..جیمی..جیمینی...●لرزون●
جیمین: جانم..هق جونم پیشی ی من...همه چی داره درست پیش میره ...هق نگران نباش جوجه کوچولوت اومده نجاتت بده..آروم باش..میتونی تکون بخوری...هق
یونگی: ب...با..باشه کم...کمکم کن● بی جون●
جیمین آروم دست های یونگیشو باز کرد و با چشمای پر از اشک آروم کمکش کرد...وجودش داشت از خشم میترکید.. هیچکس حق نداشت بدن یونگیشو ببینه...ولی اون آشغالا...ولی الان موقع ی اعصبانیت نبود...باید به یونگیش کمک میکرد که یهو جک اومد داخل انباری...
جک:.....
تو خماری بمونین💕
پارت ۲۴
جیمین: یونگییییی....پیشی کوچولوم...هقق ●داد●
جیمین یونگی کوچولوشو تو اون سلول دید..ولی یونگیش کل بدن سفیدش با خون پوشونده شده بود...جیمین خشکش زد...دیدن اون صحنه...یونگیش با چشمای بسته و بدن پر از خون...آویزون از طناب...قلبش داشت از جاش در میومد...دوید سمت در سلول...با اسحلش قفل و شکست و رفت سمت یونگیش...
جیمین: هق..یونگی...هققق پیشی کوچولوی من...پاشو هق..پاشو برگرد...برگرد پیش جوجت...مگه نمیگفتی تنهام نمیزاری..هقق...پاشوو...°داد و گریه•
یونگی آروم چشم هاشو لرزون باز کرد ولی با دیدن جیمین کوچولوش کنار فهمید که جوجه کوچولوش اومده نجاتش بده...
یونگی: ج..ج..جیمی..جیمینی...●لرزون●
جیمین: جانم..هق جونم پیشی ی من...همه چی داره درست پیش میره ...هق نگران نباش جوجه کوچولوت اومده نجاتت بده..آروم باش..میتونی تکون بخوری...هق
یونگی: ب...با..باشه کم...کمکم کن● بی جون●
جیمین آروم دست های یونگیشو باز کرد و با چشمای پر از اشک آروم کمکش کرد...وجودش داشت از خشم میترکید.. هیچکس حق نداشت بدن یونگیشو ببینه...ولی اون آشغالا...ولی الان موقع ی اعصبانیت نبود...باید به یونگیش کمک میکرد که یهو جک اومد داخل انباری...
جک:.....
تو خماری بمونین💕
- ۱.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط