my little mochipart
my little mochi:part17
یونگی ویو:
بعد اینکه مطمئن شدم جای جیمین خوبه با تهیونگ و نامجون رفتیم دم خونه قبلی کوک.
کل افراد ریختن توی خونه اون مرد عوضی رو آوردن و سوار ماشین شدیم.
توی ماشین اون پیرمرد عوضی فقط زر میزد.
یونگی:مرتیکه......... یا خفه میشی یا یجوری خفت میکنم که حتی جنازت هم به پسرت نرسه.فهمیدی؟(عربد نه ها عربد)
ساکت شد تا رسیدیم به انبار.
کشون کشون بردیمش داخل و با زنجیر دست و پاهاش رو بستیم و تهیونگ تمام خشمش رو با شلاق روی بدن اون اشغال خالی کرد.
(پرش زمانی به ساعت۲شب)
جیمین ویو:
الان ساعت۲شب است اما یونگی نیومده. خیلی نگران بودم که یهو در باز شد و یونگی و نامجون و تهیونگ اومدن.
سریع بلند شدم و رفتم یونگی رو محکم بغل کردم.
جیمین: پیشی کجا بودی خیلی نگرانت شدم.
یونگی از اون لبخند لثه ای هاش بهم زد.
یونگی: ببخشید جوجه کوچولو یکم کارامون بیشتر طول کشید.
بقیه پسرا با کلی داد اومدن داخل.
نامجون: عشقم (بلند)
ته:بانی کوچولو من(بلند)
جیمین:هیششش. روی مبل خوابیدن.
اونا سریع آروم شدن و روفتن سمت مبل و تهیونگ کوک رو بلند کرد و نامجون جین رو.
بعد رفتن اونا یونگی اومد کنارم نشست.
یونگی:جوجه کوچولو پاشو بریم بخوابیم.
جیمین:اما پیشی خوابم نمیاد.
یکم فکر کرد که یهو بلند شد و من رو بلند کرد.
جیمین:بزارم زمین من نمیخوام بخوابم.
یونگی:قرار نیست بخوابیم قرار یکم شیطونی کنیم😈
یونگی ویو:
بعد اینکه مطمئن شدم جای جیمین خوبه با تهیونگ و نامجون رفتیم دم خونه قبلی کوک.
کل افراد ریختن توی خونه اون مرد عوضی رو آوردن و سوار ماشین شدیم.
توی ماشین اون پیرمرد عوضی فقط زر میزد.
یونگی:مرتیکه......... یا خفه میشی یا یجوری خفت میکنم که حتی جنازت هم به پسرت نرسه.فهمیدی؟(عربد نه ها عربد)
ساکت شد تا رسیدیم به انبار.
کشون کشون بردیمش داخل و با زنجیر دست و پاهاش رو بستیم و تهیونگ تمام خشمش رو با شلاق روی بدن اون اشغال خالی کرد.
(پرش زمانی به ساعت۲شب)
جیمین ویو:
الان ساعت۲شب است اما یونگی نیومده. خیلی نگران بودم که یهو در باز شد و یونگی و نامجون و تهیونگ اومدن.
سریع بلند شدم و رفتم یونگی رو محکم بغل کردم.
جیمین: پیشی کجا بودی خیلی نگرانت شدم.
یونگی از اون لبخند لثه ای هاش بهم زد.
یونگی: ببخشید جوجه کوچولو یکم کارامون بیشتر طول کشید.
بقیه پسرا با کلی داد اومدن داخل.
نامجون: عشقم (بلند)
ته:بانی کوچولو من(بلند)
جیمین:هیششش. روی مبل خوابیدن.
اونا سریع آروم شدن و روفتن سمت مبل و تهیونگ کوک رو بلند کرد و نامجون جین رو.
بعد رفتن اونا یونگی اومد کنارم نشست.
یونگی:جوجه کوچولو پاشو بریم بخوابیم.
جیمین:اما پیشی خوابم نمیاد.
یکم فکر کرد که یهو بلند شد و من رو بلند کرد.
جیمین:بزارم زمین من نمیخوام بخوابم.
یونگی:قرار نیست بخوابیم قرار یکم شیطونی کنیم😈
- ۱.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط