{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دریــا زد دلـــم، مــی دانم آســـان بر نمی گردد

به دریــا زد دلـــم، مــی دانم آســـان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفـــان بر نمی گردد

دلـــم وقتــــی بریزد راه برگـــشتی نخواهد داشت
که ســـوی آســـمان، بــرف پشیمان بر نمی گردد

بخنـــد ای بر لبانـــت رنگ فـــــروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هــــرگز زمستـــان بر نمی گردد

نگــــو تنـــها همیــــن یکبار نـــزدیک تــو بـــنشینم 
که گل وقتی به باغ آمد به گلـــدان بر نمی گـــردد

چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد،به زندان بر نمی گردد

از آن تنهـــــایی دلگیــــر تا نزدیــــک آغــــوشت...
کســــی از یــــک قدم تا خـــط پایان بر نمی گردد
دیدگاه ها ()

زندگی همچون یک بوم خالی است، هرچه تو روی آن نقش ببندی، خواهد...

خوشبختیآدمی اگر بخواهد فقط خوشبخت باشد ، به زودی موفق می گرد...

.بار الها ....تنها کوچه ای که بن بست نیستکوچه یاد توست ...مه...

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﯾﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﭼﯿﺮﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻏﺮﺍﯾﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۴: مردی که زیادی نزدیک می‌ایستادصبح قصر آر...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت 1

#تاج_و_طوفانپارت ۴۶: سوآی مناتاق هنوز ساکت بود.ولی آن سکوت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط