{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک‌پارتی‌جیهوپ

تک‌پارتی‌جیهوپ
وقتی‌مافیا‌بودو...


باران به شدت به شیشه‌های پنجره می‌کوبید و صدای رعد و برق، سکوت سنگین آپارتمانم در حومه سئول را می‌شکست. ساعت از سه بامداد گذشته بود که صدای لرزش دستگیره در، مثل ضربه‌ای به قفسه سینه‌ام فرود آمد.

نفس در سینه‌ام حبس شد. کسی با خشونت به در چنگ می‌زد. با احتیاط از لای چشمی نگاه کردم و تمام بدنم یخ زد. «هوسوک» بود. اما نه آن هوسوکی که با لبخندهای گرمش دنیایم را روشن می‌کرد؛ او در یک کابوس غرق شده بود. پیراهن سفیدش زیر باران و خون، به تنش چسبیده بود و نگاهش... آن نگاه وحشی و بی‌رحمانه‌ای که تنها وقتی در اوج جنونش بود، به یاد می‌آوردم.

در را که باز کردم، بدون کلمه‌ای خودش را به داخل انداخت. بوی تند خون و باران فضای خانه را پر کرد. تلوتلو می‌خورد. وقتی روی زمین افتاد، چراغ را روشن کردم. پیراهن پاره‌اش زخم‌های عمیقی را روی سینه‌اش نشان می‌داد.

زانو زدم کنارش. هوسوک، قاتل فراری که نیمی از شهر به دنبالش بودند، حالا مثل حیوانی زخمی در خانه من پناه گرفته بود؛ کسی که هنوز هم قلبم با دیدنش به تپش می‌افتاد.

- «دوباره برگشتی...» صدام می‌لرزید.

چشمانش را به سختی باز کرد. در آن سیاهیِ نگاهش، هنوز همان عشقی که با جنون آمیخته بود، می‌درخشید. دست خونی‌اش را بالا آورد و به صورتم کشید. لکه‌ای سرخ روی گونه‌ام باقی ماند.

- «فکر کردی می‌تونم از تو بگذرم؟» صدایش خش‌دار و آرام بود، درست مثل همان روزهایی که با وسواس می‌خواست همه چیزِ من فقط برای او باشد. «زندان... فقط یه قفس بود که منو بیشتر گرسنه کرد. گرسنه‌ی تو.»

دستش را گرفتم. سرد بود. می‌دانستم که این کار حماقت محض است. من با مراقبت از او، در حال تبدیل شدن به همدست یک قاتل روانی بودم. اما اکسِ من، کسی که سال‌ها پیش با حرف‌های شیرین و رفتارهای کنترل‌گرش روحم را تسخیر کرده بود، حالا دوباره در خانه‌ام بود.

جعبه کمک‌های اولیه را آوردم. با دستانی که به شدت می‌لرزید، شروع به تمیز کردن زخم‌هایش کردم. هر بار که پنبه خونی را روی زخمش می‌کشیدم، هوسوک از درد دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، اما نگاهش را از روی صورت من برنمی‌داشت.

- «می‌دونی اگه پلیس بفهمه، منم با تو غرق می‌شم؟»

او پوزخند کمرنگی زد. دستم را گرفت و روی قلبش که با سرعتی غیرطبیعی می‌تپید، گذاشت.

- «تو همین الانشم غرق شدی، عزیز دلم. از همون روز اولی که گذاشتی وارد زندگیت بشم.»

باند را دور سینه‌اش پیچیدم. او به آرامی بلند شد و به دیوار تکیه داد. چاقوی ضامن‌داری که در جیبش بود را روی میز گذاشت؛ حرکتی که نشان می‌داد برای لحظه‌ای به من اعتماد کرده است. اما آن نگاهی که به درِ قفل شده می‌انداخت، به من یادآوری می‌کرد که او هنوز هم همان مافیایِ خطرناکی است که جهان برایش بازیچه‌ای بیش نیست.

او به سمتم آمد، آنقدر نزدیک که گرمای تنش را از پشت پیراهن خونی‌اش حس می‌کردم. دستش را پشت گردنم گذاشت و پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.

- «وقتی زخم‌هام خوب بشه، قراره با هم بریم. خیلی دور. جایی که دیگه هیچ‌کس نتونه تو رو از من بگیره.»

در آن لحظه، میانِ ترس و آن عشقی که مثل یک مسمومیت در رگ‌هایم جریان داشت، فهمیدم که راه بازگشتی نیست. من به آن هیولای زخمی پناه داده بودم، و او... او هرگز قرار نبود رهایم کند. بیرون از خانه، طوفان بیداد می‌کرد، اما طوفان واقعی، همان‌جا، در چشمان هوسوک بود که داشت مرا به دنیای تاریکش می‌کشید.

امیدوارم خوشتون بیاد ✨🦋
دیدگاه ها (۶)

تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ«وقتی‌دعواتون‌میشه‌و...»صدای موسیقی ملایم سا...

Scenario bts #درخواستیوقتی رژیم گرفتی و فشارت‌میوفته و بیهوش...

"اون رد های قرمز خیلی به پوست سفیدت میاد هوسوک!" هوسوک لبخند...

نامجون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با خنده‌ای آمیخته به حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط