(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 35
ات زود چشم دوخت تو چشم های جونکوک و عصبی گفت
ات: اینه سوال .. یعنی جوابت
جونکوک خنده ای کرد و نگاهی به کله میز انداخت و چشم دوخت تو آن تیله های عصبی ...
جونکوک: میکشیم با این حرفات ....
ات : جوابم رو بده ......
جونکوک: اره ....
ناگهانی با شنیدن این کلمه " آره " قلبش تیر کشید انگار درد عجیبی گرفت حس میکرد هر دیقه ممکنه بغضش راه بشه .... ولی آب دهنش را قورت داد و آهی کشید ....
ات: من میریم
کمی از رو صندلی بلند شد جونکوک مانع رفتنش شد و دستش را گذاشته رو شانه اش و هولش داد به سمته پایین تا برخورد اش رو صندلی را ببینه خنده ای کرد و گفت ... جونکوک: این دفعه چرا میری ........ دختره از شدت عصبی بودن آن هم از دست خودش با غضب گفت ....... ات: میگی ازدواج کردی من با هیچ مردی که.....
جونکوک نگذاشت حرفش را تا آخر ادامه بده زود گفت
جونکوک: بخور دخترک عصبانی شدی
با خنده های ریزی باز هم باعث عصبانیت این دختر شیطون میشد...
ات: چیه خنده دار ... خودت گفتی ازدواج کردی
جونکوک: من گفتم ازدواج کردم نگفتم که الان متاهلم ...
دخترک اخم هایش باز شد و لبخند خود به خود رو لب هایش نقش بست
جونکوک: تو چی .... ازدواج کردی یا متاهلی... یا نه هیچی نگو برام مهم نیست اگر ازدواج کردی باید بخاطر من طلاق بگیری اگر هم دست پسر داری باید کات کنید .....
دخترک از این حس حسادت جونکوک لبخندی زد ( یعنی براش مهم هستم تا این حد که حسودیش شده اوفف دارم میمیرم چرا گرم شد چرا داغ کردم چرا حس کباب بهم دست میده .. )
ات : نه ازدواج کردم نه دوست پسر دارم .. ولی قبلا داشتم ....
جونکوک: تا چه حد ؟
دخترک بعد از فکر گفت ..... ات: خب اون دوست پسرم بود مثل همه دخترا که دوست پسر دارن
جونکوک یک تای ابرو بالا زد و اوهم گفته دوباره سمته صندلی خودش رفت دخترک باز هم موهایش را پشت اش هدایت کرد و درد چشم جونکوک همراه با دست های ات بود .... لبخندی زد و گفت
جونکوک: موهات رو رنگ کردی ..... دختره با عشوه نگاهی به جونکوک انداخت و همین نگاه باعث دیونه گی آدم ها میشد.... گفت
ات: آره ... دوسش نداری
جونکوک خنده ای کرد و چشم دوخته بهش گفت ....
جونکوک: نه برعکس بهت میاد خوشگل تر شدی
دخترم همانند خنده ای سر داد و تیکه ای از گوشته نیم پخته تو دهانش گذاشت
جونکوک: شغلت.... چیه .. یعنی درس میخونی ؟
از سوال یهویی جونکوک تیکه گوشت در دهانش ماند و بعد از خوردن آب زود گفت
ات: اممممم تو شرکت بابام کار میکنم
جونکوک با لبخند گفت
جونکوک : شرکته چی شاید آشنا ما باشه
دخترک کمی فکر کرد اولین اسمی که تو ذهنش آمد رو گفت و جونکوک با لبخند جوابش را داد
جونکوک: پس مدیر هستی
دخترک فقد سری تکون داد
Part 35
ات زود چشم دوخت تو چشم های جونکوک و عصبی گفت
ات: اینه سوال .. یعنی جوابت
جونکوک خنده ای کرد و نگاهی به کله میز انداخت و چشم دوخت تو آن تیله های عصبی ...
جونکوک: میکشیم با این حرفات ....
ات : جوابم رو بده ......
جونکوک: اره ....
ناگهانی با شنیدن این کلمه " آره " قلبش تیر کشید انگار درد عجیبی گرفت حس میکرد هر دیقه ممکنه بغضش راه بشه .... ولی آب دهنش را قورت داد و آهی کشید ....
ات: من میریم
کمی از رو صندلی بلند شد جونکوک مانع رفتنش شد و دستش را گذاشته رو شانه اش و هولش داد به سمته پایین تا برخورد اش رو صندلی را ببینه خنده ای کرد و گفت ... جونکوک: این دفعه چرا میری ........ دختره از شدت عصبی بودن آن هم از دست خودش با غضب گفت ....... ات: میگی ازدواج کردی من با هیچ مردی که.....
جونکوک نگذاشت حرفش را تا آخر ادامه بده زود گفت
جونکوک: بخور دخترک عصبانی شدی
با خنده های ریزی باز هم باعث عصبانیت این دختر شیطون میشد...
ات: چیه خنده دار ... خودت گفتی ازدواج کردی
جونکوک: من گفتم ازدواج کردم نگفتم که الان متاهلم ...
دخترک اخم هایش باز شد و لبخند خود به خود رو لب هایش نقش بست
جونکوک: تو چی .... ازدواج کردی یا متاهلی... یا نه هیچی نگو برام مهم نیست اگر ازدواج کردی باید بخاطر من طلاق بگیری اگر هم دست پسر داری باید کات کنید .....
دخترک از این حس حسادت جونکوک لبخندی زد ( یعنی براش مهم هستم تا این حد که حسودیش شده اوفف دارم میمیرم چرا گرم شد چرا داغ کردم چرا حس کباب بهم دست میده .. )
ات : نه ازدواج کردم نه دوست پسر دارم .. ولی قبلا داشتم ....
جونکوک: تا چه حد ؟
دخترک بعد از فکر گفت ..... ات: خب اون دوست پسرم بود مثل همه دخترا که دوست پسر دارن
جونکوک یک تای ابرو بالا زد و اوهم گفته دوباره سمته صندلی خودش رفت دخترک باز هم موهایش را پشت اش هدایت کرد و درد چشم جونکوک همراه با دست های ات بود .... لبخندی زد و گفت
جونکوک: موهات رو رنگ کردی ..... دختره با عشوه نگاهی به جونکوک انداخت و همین نگاه باعث دیونه گی آدم ها میشد.... گفت
ات: آره ... دوسش نداری
جونکوک خنده ای کرد و چشم دوخته بهش گفت ....
جونکوک: نه برعکس بهت میاد خوشگل تر شدی
دخترم همانند خنده ای سر داد و تیکه ای از گوشته نیم پخته تو دهانش گذاشت
جونکوک: شغلت.... چیه .. یعنی درس میخونی ؟
از سوال یهویی جونکوک تیکه گوشت در دهانش ماند و بعد از خوردن آب زود گفت
ات: اممممم تو شرکت بابام کار میکنم
جونکوک با لبخند گفت
جونکوک : شرکته چی شاید آشنا ما باشه
دخترک کمی فکر کرد اولین اسمی که تو ذهنش آمد رو گفت و جونکوک با لبخند جوابش را داد
جونکوک: پس مدیر هستی
دخترک فقد سری تکون داد
- ۲۲.۴k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط