سلاممممم بچه ها امروز قراره پارت داستان کابوس عشق
سلاممممم بچه ها امروز قراره پارت ۳ داستان ( کابوس عشق ) رو داشته باشیم.
ادامه: اون دختر نزدیک سوزی شد. سوزی خییلی هول شده بود. بعد اون دختر به نقاشی های سوزی نگاه کرد و گفت: چه نقاشی های قشنگی سوزی: اه.....ام.....آره. اون دختر ادامه داد: این نقاشی هارو خودت کشیدی؟ سوزی: آ.... آره خودم کشیدم . اون دختر: میتونم همشونو ازت بخرم؟ سوزی خییییلی تعجب کرد و گفت: آ...آ...آره چرا که نه. بعد اون دختر همه ی نقاشی هارو برداشت و پول دادو رفت . سوزی هنوز تو شوک بود ولی خوب خوشحال بود چون الان هم پول کافی برای دارو های مامانش داشت و هم وسایل مدرسش. خلاصه چند روز گذشت سوزی باید فردا میرفت مدرسه . و خییلی استرس داشت. و مامان سوزی داشت لباساش رو اتو میکرد یهو سوزی اومد تو اتاق و گفت: مامان خبری از بابا نیست؟ مامان سوزی: نه دخترم سوزی : آخه بابا گفت دوماه دیگه برمیگرده ولی دوماه گذشته و هنوز نیومده. مامان سوزی به تقویم نگاه کرد و به فکر رفت : راست میگه سوزی بعد گفت: خوب.... شاید براش کار پیش اومده یا شاید جلسش خیلی طولانی بوده. سوزی هیچی نگفت و رفت تواتاقش. فردا صبح شد سوزی از خواب پاشد و لباساش رو پوشید و مامانش براش موهاش رو شونه میزد. یهو سوزی گفت: مامان بنظرت من قراره تو مدرسه دوستی پیدا کنم؟ مامان سوزی: معلومه دخترم . سوزی: آخه من موهام نصفش سفیده و زشته مامان سوزی: دخترم نگران نباش مطمئنم تو مدرسه همه از تو خوششون بیاد. بعدش سوزی رفت صبحونه خورد و کفشاش رو پوشید . و سعی میکذد که خوشحال و سرحال باشه . بعد رفت و از مامانش خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد. وقتی سوار اتوبوس شد راننده ی اتوبوس و بچه ها یجوری بهش نگاه میکردن که انگار جن دیده بودن بعد........
خوب تا همین جا کافیه دوستان فردا براتون پارت ۴ میزارم فعلا بای (^w^)
ادامه: اون دختر نزدیک سوزی شد. سوزی خییلی هول شده بود. بعد اون دختر به نقاشی های سوزی نگاه کرد و گفت: چه نقاشی های قشنگی سوزی: اه.....ام.....آره. اون دختر ادامه داد: این نقاشی هارو خودت کشیدی؟ سوزی: آ.... آره خودم کشیدم . اون دختر: میتونم همشونو ازت بخرم؟ سوزی خییییلی تعجب کرد و گفت: آ...آ...آره چرا که نه. بعد اون دختر همه ی نقاشی هارو برداشت و پول دادو رفت . سوزی هنوز تو شوک بود ولی خوب خوشحال بود چون الان هم پول کافی برای دارو های مامانش داشت و هم وسایل مدرسش. خلاصه چند روز گذشت سوزی باید فردا میرفت مدرسه . و خییلی استرس داشت. و مامان سوزی داشت لباساش رو اتو میکرد یهو سوزی اومد تو اتاق و گفت: مامان خبری از بابا نیست؟ مامان سوزی: نه دخترم سوزی : آخه بابا گفت دوماه دیگه برمیگرده ولی دوماه گذشته و هنوز نیومده. مامان سوزی به تقویم نگاه کرد و به فکر رفت : راست میگه سوزی بعد گفت: خوب.... شاید براش کار پیش اومده یا شاید جلسش خیلی طولانی بوده. سوزی هیچی نگفت و رفت تواتاقش. فردا صبح شد سوزی از خواب پاشد و لباساش رو پوشید و مامانش براش موهاش رو شونه میزد. یهو سوزی گفت: مامان بنظرت من قراره تو مدرسه دوستی پیدا کنم؟ مامان سوزی: معلومه دخترم . سوزی: آخه من موهام نصفش سفیده و زشته مامان سوزی: دخترم نگران نباش مطمئنم تو مدرسه همه از تو خوششون بیاد. بعدش سوزی رفت صبحونه خورد و کفشاش رو پوشید . و سعی میکذد که خوشحال و سرحال باشه . بعد رفت و از مامانش خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد. وقتی سوار اتوبوس شد راننده ی اتوبوس و بچه ها یجوری بهش نگاه میکردن که انگار جن دیده بودن بعد........
خوب تا همین جا کافیه دوستان فردا براتون پارت ۴ میزارم فعلا بای (^w^)
- ۲۲۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط