{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

متاسفانه پارت اخر

متاسفانه پارت اخر 💙
دازای : هی چویا دیدی من با فیودور نیستم 😅
چویا : اره ولی گناه داشت اینجوری بعش گفتیا😶
دازای : نه بابا... میگما اگه یه کاری بگم انجام میدی؟
چویا : چی مثلا
دازای : یادته گفته بودم من باید با گفتم بمیرم....
چویا : خوب
دازای : بیا بمیریم 🤣🤣🤣
چویا : هااااااااا کرم داری دازای
دازای : اره....
فیودور : ( نه نه نه نههههه نباید دازای مال چویا بشه نه نه نه..)
* فیودور از شدت عصبانیت تفنگشو در میاره تا بخواد به چویا شلیک کنه دازای میفهمه و قبل از اون دازای به فیودور شلیک می کنه
چویا؛« ها 😐 چی شد اخه چرا دازای زدیش
دازای : نگا تفنگه توی دستش کن داشت بهت شلیک میکرد اما من زود تر زدمش
دپو : اهای دازایه نفله کجایی بیا با چویا اینجا عروسه اگه میخوای بهتون کیک برسه زووووود...
* و شب دازای و چویا با هم میخوابن...

پایان

بچه ها میدونم کم بود ولی سعی میکنم 🤣 تو رمانای دیگم ریتشون بدم که مربوط به اتسوشیه 😎
بای تا رمان بعدی
دیدگاه ها (۷)

کدوم 🎵🎵

میدونم فعالیتم کمه 🥺ببخشید 🥺🥺

ببخشید مریز بودم پارت 7 بعد بوسه چویا : ..💋💋... چی دازای تو...

😂😂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط