شیطان اصلی کیه؟
شیطان اصلی کیه؟
پارت 2
+این فقط یه قرار داد نیست،یه فرصت برای صلح بین دو خانواده ست . تو تو تنها امگای خونواده ای که می تونه این کارو بکنه بعلاوه
این قول از طرف پدر بزرگت داده شده اگه
دوسش نداشتی بعد یه سال یه بهونه بیار
جدا شید اما الان باید برای حفظ خانواده و شرکت انجامش بدی برای یه بار به حرف پدرت گوش کن
کاوین بلند شد ، پدرش جدی بود . عصبی شد اما با خونسردی گفت:
+من برای صلح ساخته نشدم پدر پس لطفاً بحث و کش نده من حتی اون آلفا رو
نمی شناسم چجوری ازدواج کنم نکنه الانم
میخوای بگی شاید بعداً ازش خوشت بیاد ؟!
پدر من لطفاً بس کن
}
& داداش هرکس این حرف رو زده بعد عاشق شده
+ لوکاس خفه شو و فیک تو بنویس عزیزم
&ایشک انشاالله عاشق شی 🤪🤪
+لوکاس گوه نخور
{
بلند شد و رفت یه قدم مونده بود از سالن بیرون بره که پدرش گفت :
+پسر عکس شو فرستادم ببین شاید خوشت بیاد...
کاوین بدون مکث رفت توی اتاقش تنها جایی
که آرامش داشت روی تخت خوابش ولو شد
و به حرفایی پدرش فکر میکرد
که صدای نوتیف موبایلش بلند شد حدس زد پدرش عکس اون آلفا رو فرستاده باشه کنجکاو شد که نگاه کنه :
» یه نگاه کاوین چیزی نمیشه پسر»
صفحه چت رو باز کرد و دید :
«پدر :عکسشو برات فرستادم پسر آیند شرکت
دست توسعه.»
عکس باز شد :
و برای اولین بار، کاوین نتونست پوزخند بزنن یه حس جرقه یه شک تو دلش افتاد.
الفایی با کت مشکی ، موهای تیره، چشمای سرد و برقی خاص. اون برق لعنتی که انگار بین تهدید و جذابیت معلق بود . قلبش
بی اختیار فشرده شد .
+لعنت این هه تیانه ؟شنید بودم یه .....
_____&_______&_____&______&_____
میدونم ریدم ببخشید 🌀
پارت 2
+این فقط یه قرار داد نیست،یه فرصت برای صلح بین دو خانواده ست . تو تو تنها امگای خونواده ای که می تونه این کارو بکنه بعلاوه
این قول از طرف پدر بزرگت داده شده اگه
دوسش نداشتی بعد یه سال یه بهونه بیار
جدا شید اما الان باید برای حفظ خانواده و شرکت انجامش بدی برای یه بار به حرف پدرت گوش کن
کاوین بلند شد ، پدرش جدی بود . عصبی شد اما با خونسردی گفت:
+من برای صلح ساخته نشدم پدر پس لطفاً بحث و کش نده من حتی اون آلفا رو
نمی شناسم چجوری ازدواج کنم نکنه الانم
میخوای بگی شاید بعداً ازش خوشت بیاد ؟!
پدر من لطفاً بس کن
}
& داداش هرکس این حرف رو زده بعد عاشق شده
+ لوکاس خفه شو و فیک تو بنویس عزیزم
&ایشک انشاالله عاشق شی 🤪🤪
+لوکاس گوه نخور
{
بلند شد و رفت یه قدم مونده بود از سالن بیرون بره که پدرش گفت :
+پسر عکس شو فرستادم ببین شاید خوشت بیاد...
کاوین بدون مکث رفت توی اتاقش تنها جایی
که آرامش داشت روی تخت خوابش ولو شد
و به حرفایی پدرش فکر میکرد
که صدای نوتیف موبایلش بلند شد حدس زد پدرش عکس اون آلفا رو فرستاده باشه کنجکاو شد که نگاه کنه :
» یه نگاه کاوین چیزی نمیشه پسر»
صفحه چت رو باز کرد و دید :
«پدر :عکسشو برات فرستادم پسر آیند شرکت
دست توسعه.»
عکس باز شد :
و برای اولین بار، کاوین نتونست پوزخند بزنن یه حس جرقه یه شک تو دلش افتاد.
الفایی با کت مشکی ، موهای تیره، چشمای سرد و برقی خاص. اون برق لعنتی که انگار بین تهدید و جذابیت معلق بود . قلبش
بی اختیار فشرده شد .
+لعنت این هه تیانه ؟شنید بودم یه .....
_____&_______&_____&______&_____
میدونم ریدم ببخشید 🌀
- ۱۶۶
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط