{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم می گفت:

پدرم می گفت:


روی پل های هوایی در مترو


مقابل نیمکت ها


نفس های بیشتری حبس می شود


یکی از ترس


آن یکی از شلوغی و دیگری از


تنهایی ..


اما من یک جای دیگر هم


می شناسم


آینه ی جیبی یک زن


وقتی به خودش نگاه میکند!!
دیدگاه ها (۱)

از پیرمرد اتاق ٣١٠ خانه سالمندان میپرسم از بچه هات ناراحتی؟ ...

این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند ک...

رقصم گرفته ‌بود!مثلِ درختکی در بادآن‌جا کسی نبود، غیر از منو...

کاش میشد آدمی، گاهی..فقط گاهی!!به اندازه نیاز بمیرد بعد بلند...

┄┄┄┅┅𑁍❤️𑁍┅┅┄┄┄آشپزخانه سنگر است،يك سنگرِ زنانه.سنگرى كه زن ر...

یکی از نشونه های آدم های بالغ اینهکه میتونن به عقاید دیگران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط