✨ رمان: عضو پنجم بلکپینک
✨ رمان: عضو پنجم بلکپینک
پارت ۲: نگاههایی که طولانیتر شدند
بعد از اون شب، ا.ت فکر نمیکرد دوباره خیلی زود Jungkook رو ببینه.
اما دنیای آیدولها کوچیکتر از اون بود که بشه از هم دور موند.
چند روز بعد، توی تمرین مشترک برای یه مراسم بزرگ، BLACKPINK و BTS دوباره همدیگه رو دیدن.
ا.ت مشغول تمرین بود.
رقصش دقیق، حرکاتش قوی، و تمرکزش کامل.
جونگکوک از اون طرف سالن نگاهش میکرد.
نه برای چند ثانیه…
بلکه برای کل تمرین.
V آروم کنار گوشش گفت:
«بازم داری نگاش میکنی؟»
جونگکوک سریع نگاهشو برگردوند.
«نه.»
تهیونگ خندید.
«دروغ گفتن بهت نمیاد.»
بعد از تمرین، ا.ت خسته روی صندلی نشست و بطری آبشو برداشت.
اما دستش لغزید و بطری افتاد.
قبل از اینکه خم بشه—
یه دست زودتر برداشتش.
جونگکوک.
بطری رو بهش داد.
«فکر کنم این دومین باره که نجاتت میدم.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«نجات؟ یه بطری آب بود.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«برای من مهم بود.»
ا.ت برای لحظهای ساکت شد.
این جمله ساده، بیشتر از چیزی که باید روش اثر گذاشت.
همون موقع Jennie از دور صحنه رو دید و با لبخند به رزه گفت:
«فکر کنم یکی اینجا داره زیادی مهربون میشه.»
اون شب، وقتی ا.ت به خوابگاه برگشت، عجیب بود که هی به همون لحظه فکر میکرد.
به نگاه جونگکوک.
به لحنش.
به اینکه چرا وقتی کنارش بود، قلبش کمی سریعتر میزد.
و اون طرف—
جونگکوک هم توی اتاقش نشسته بود.
گوشی توی دستش.
اسم ا.ت روی صفحه.
شمارهای که امروز از مدیر گرفته بود.
چند دقیقه فقط نگاه کرد…
و بالاخره یه پیام فرستاد:
«بیداری؟»
✨ ادامه در پارت ۳…
پارت ۲: نگاههایی که طولانیتر شدند
بعد از اون شب، ا.ت فکر نمیکرد دوباره خیلی زود Jungkook رو ببینه.
اما دنیای آیدولها کوچیکتر از اون بود که بشه از هم دور موند.
چند روز بعد، توی تمرین مشترک برای یه مراسم بزرگ، BLACKPINK و BTS دوباره همدیگه رو دیدن.
ا.ت مشغول تمرین بود.
رقصش دقیق، حرکاتش قوی، و تمرکزش کامل.
جونگکوک از اون طرف سالن نگاهش میکرد.
نه برای چند ثانیه…
بلکه برای کل تمرین.
V آروم کنار گوشش گفت:
«بازم داری نگاش میکنی؟»
جونگکوک سریع نگاهشو برگردوند.
«نه.»
تهیونگ خندید.
«دروغ گفتن بهت نمیاد.»
بعد از تمرین، ا.ت خسته روی صندلی نشست و بطری آبشو برداشت.
اما دستش لغزید و بطری افتاد.
قبل از اینکه خم بشه—
یه دست زودتر برداشتش.
جونگکوک.
بطری رو بهش داد.
«فکر کنم این دومین باره که نجاتت میدم.»
ا.ت لبخند کمرنگی زد.
«نجات؟ یه بطری آب بود.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«برای من مهم بود.»
ا.ت برای لحظهای ساکت شد.
این جمله ساده، بیشتر از چیزی که باید روش اثر گذاشت.
همون موقع Jennie از دور صحنه رو دید و با لبخند به رزه گفت:
«فکر کنم یکی اینجا داره زیادی مهربون میشه.»
اون شب، وقتی ا.ت به خوابگاه برگشت، عجیب بود که هی به همون لحظه فکر میکرد.
به نگاه جونگکوک.
به لحنش.
به اینکه چرا وقتی کنارش بود، قلبش کمی سریعتر میزد.
و اون طرف—
جونگکوک هم توی اتاقش نشسته بود.
گوشی توی دستش.
اسم ا.ت روی صفحه.
شمارهای که امروز از مدیر گرفته بود.
چند دقیقه فقط نگاه کرد…
و بالاخره یه پیام فرستاد:
«بیداری؟»
✨ ادامه در پارت ۳…
- ۹۷
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط