{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:12

بعد از سؤال ناری، همه زدند زیر خنده.

ا/ت با حرص گفت:

«چیه؟ چرا این‌طوری نگام می‌کنید؟»

یورین خندید.

«هیچی، فقط فکر نمی‌کردیم شما دوتا این‌قدر... متفاوت باشید.»

جونگکوک سریع گفت:

«تقصیر ا/ته.»

ا/ت با تعجب برگشت سمتش.

«چی؟! تو بودی که درو قفل کردی!»

جونگکوک گفت:

«چون تو غیرقابل تحملی.»

«چون تو روانی‌ای!»

سوهیون با خونسردی پرسید:

«پس چرا جدا می‌خوابید؟»

ا/ت گفت:

«چون اون خرخر می‌کنه!»

جونگکوک همزمان گفت:

«چون اون توی خواب لگد می‌زنه!»

هر دو ساکت شدند.

همه به هم نگاه کردند.

ناری آروم گفت:

«ولی شما که گفتید جدا می‌خوابید...»

ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:

«این مهم نیست!»

مادر جونگکوک که از دور نگاشون می‌کرد، آهی کشید.

«خب، پس امشب کنار هم بخوابید.»

ا/ت و جونگکوک با وحشت برگشتند.

«چی؟!»

دخترخاله‌ها دوباره زدن زیر خنده.

جونگکوک سریع گفت:

«ما مشکلی نداریم.»

ا/ت با عصبانیت بهش نگاه کرد.

«کی گفت من مشکل دارم؟»

«من نگفتم.»

«پس چرا حرف می‌زنی؟»

بعد از شام، همه تصمیم گرفتن فیلم ببینن.

چند دقیقه بعد، ا/ت و جونگکوک سر کنترل تلویزیون با هم درگیر بودن.

ا/ت کنترل رو کشید.

«من اول انتخاب می‌کنم.»

جونگکوک هم اون طرفش رو گرفت.

«نه، تو فیلم انتخاب کنی همه خوابشون می‌بره.»

«حداقل فیلم من شعور داره.»

«ما جمع نشدیم اینجا تا فیلم اموزشی ببینیم.»

«جونگکوک!»

«ا/ت!»

سه‌بی که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت:

«شما همیشه این‌قدر دعوا می‌کنید؟»

ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:

«بله!»

بعد به هم نگاه کردند.

«یعنی نه!»

دخترخاله‌ها دوباره شروع کردن به خندیدن.


آخر شب، همه کم‌کم رفتن سمت اتاق‌هاشون.

ا/ت و جونگکوک هم رفتن سمت اتاق قدیمی جونگکوک.

ا/ت همون لحظه چشمش به یه عکس قدیمی افتاد.

عکس کودکی جونگکوک بود؛ با موهای به‌هم‌ریخته و یه لبخند گنده.

ا/ت عکس رو برداشت و زد زیر خنده.

«وای... این تویی؟»

جونگکوک سریع برگشت.

«بذارش سر جاش.»

ا/ت عکس رو بالاتر گرفت.

«نه صبر کن. چرا لباست همچینه؟!»

جونگکوک جلو اومد.

«گفتم بذارش سر جاش.»

ا/ت عقب رفت.

«نمی‌دم‌.وای فقط اون لبخند مسخره رو ببین!.»

جونگکوک دستش رو دراز کرد تا عکس رو بگیره.

ا/ت یه قدم عقب رفت، ولی پاش به لبه‌ی فرش گیر کرد.

تعادلش رو از دست داد.

جونگکوک سریع دستش رو گرفت و کشیدش سمت خودش.

ا/ت مستقیم خورد بهش.

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

ا/ت سرش رو بالا آورد.

جونگکوک خیلی نزدیکش بود.

نگاهشون برای چند لحظه قفل شد.

بعد ا/ت سریع خودش رو عقب کشید.

«ولم کن دیگه،فلج که نیستم»

جونگکوک هم دستش رو پس کشید.

«اگه نمی‌گرفتمت، الان کف زمین بودی.»

ا/ت برای اینکه کم نیاره گفت:

«خودم بلد بودم نجات پیدا کنم.»

جونگکوک با یه لبخند کج گفت:

«آره. کاملاً معلومه سوپرمن.»

ا/ت عکس رو محکم‌تر گرفت.

«این عکس رو نگه می‌دارم.»

جونگکوک با اخم گفت:

«جرئت داری.»

ا/ت لبخند زد.

«خیلی هم دارم.»

و جونگکوک فهمید این شب، برخلاف چیزی که فکر می‌کرد، قرار نیست آروم تموم بشه.

ادامه دارد....
حمایت کنننننننن🐰🎀
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:¹¹صبح، ا/ت روی مبل بیدار شد.بدنش از بد...

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁰صبح روز بعد، ا/ت با صدای زنگ ساعتش ا...

سناریو بلولاک/قفل آبی

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁴پس...بهتر است ترس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط