{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 63 彡★

★彡   Part 63 彡★

با برخورد شدید نور خورشید چشم هام رو باز کردم.
یه روز نحس دیگه.
چه دلیلی برای ادامه دادن داشتم؟
من بدون تهیونگ مثل پرنده ای شدم که بال هاش رو ازش گرفتن.
همینقدر هیچ.
همینقدر بی ارزش.
همینقدر دردناک.
دوست نداشتم از جام بلند شم، مثل بعضی روز های دیگه.
اونقدر بخوابم تا گرسنگی سراغم بیاد و به اجبار مجبور شم به سمت یخچال برم.
اوه راستی، بهتون گفتم من دیگه 18 سالم شده؟
دیگه بزرگ شدم.
دیگه اون دختر بچه ی 17 ساله نیستم.
همین چند ماه پیش تولدم بود و من تازه دیروز متوجه شدم.
درست روزی که تهیونگ رو ترک کردم.
هوفف.
معدم خیلی بهم فشار میاورد و با این حال من نمی خواستم هنوز چیزی بخورم.
هر روز تو این موقعیت به این فکر میکنم که آیا تهیونگ غذاشو خورده؟
یا اینکه اون هم مثل من نمیتونه چیزی بخوره؟
هه.
خیلی احمقم که فکر میکنم اون هم مثل منه.
یه عاشق.
پذیرفتن حقیقت سخت ترین بخش زندگیه.
اینکه قبول کنم تهیونگ مال من نیست، واقعا دردناکه و غیرقابل تحمله.
مگه من زود عادت نمیکردم؟
مگه راحت فراموش نمیکردم؟
مگه راحت رها نمیکردم؟
مگه تموم زندگیم به رهایی نگذشت؟
پس چرا الان نمیتونم؟
میدونم.
اینبار دیگه میدونم.
دیدگاه ها (۲)

✨ مامی خوشگله فالو شههه@rrmyrrmyy

✨🌚 خوشگل من فالو نشه؟@jk.j.k

★彡   Part 62 彡★ پیدا کردن تاکسی این موقع صبح کار سختی بود، ا...

★彡   Part 61 彡★ شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از و...

یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.تا ...

* مقدمه *:ضربان قلب بالا،از دست دادن قدرت تکلم فقط جلوی اون،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط