رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
پارت ۱۱
( جهش زمانی به دیشب )
ویو جونگ کوک
جونگ کوک: تو این چند روز خواستگاری رفتی ، لباس خریدی ولی یه چیزی به رفیقت نگفتی
تهیونگ : آخه سرم شلوغ بود
جونگ کوک: مهم تر از رفیقت بودن
از عمارت تهیونگ اومدم بیرون . دلم میخواست دنیا رو نابود کنم . سوار ماشینم شدم و رفتم خونه مادربزرگم که شاید با نوازشش آرومم کنه . وارد خونه شدم که مادربزرگم با عصبانیت اومد سمتم ، به یه دستی زیر گوشم حس کردم
م ب /ج: تو یه قاتلی ، این همه سال بزرگت کردم که آدم بکشی
جونگ کوک: مادربزرگ آروم باش
م ب /ج : از خونم برو بیرون ( فریاد )
جونگ کوک: اره تو راست میگی ،من دست راست تهیونگ وی رئیس بزرگترین و قوی ترین باند مافیا آسیا هستم
با عصبانیت از خونه بیرون رفتم . داشتم تو خیابون میچرخیدم که یه ساختمون بلند رو دیدم . رفتم بالا پشت بوم همون ساختمون ، تو فکرم فقط خودکشی بود. بعد از کلی فکر کردن جرعت پریدن نداشتم یه قدم اومدم عقب که حس کردم دوتا دست از پشت منو هل میدن و از ارتفاع پرت شدم
( برگشت جهش زمانی )
ویو یونا
تهیونگ : زود باش ، برمیگردنمت خونتون
سوار ماشین شدیم
یونا : جونگ کوک خوبه ؟ ( با ترس ) اقوامی داره ؟
تهیونگ : فقط یه مادر بزرگ داره که دیشب سکته کرده
یونا : چه بد ( با ناراحتی زیاد )
تهیونگ : مگه عاشقش بودی ؟
یونا : کمی
چرا اینو به تهیونگ گفتم . دختره ی خر
سرعت تهیونگ بیشتر شد
ویو تهیونگ
با اینکه جونگ کوک مرده بود ولی عصبی شدم . یونا رو رسوندم و به افرادم سپردم قاتل جونگ کوک رو پیدا کنن. برگشتم عمارتم ، وارد اتاق مخفیم شدم
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
پارت ۱۱
( جهش زمانی به دیشب )
ویو جونگ کوک
جونگ کوک: تو این چند روز خواستگاری رفتی ، لباس خریدی ولی یه چیزی به رفیقت نگفتی
تهیونگ : آخه سرم شلوغ بود
جونگ کوک: مهم تر از رفیقت بودن
از عمارت تهیونگ اومدم بیرون . دلم میخواست دنیا رو نابود کنم . سوار ماشینم شدم و رفتم خونه مادربزرگم که شاید با نوازشش آرومم کنه . وارد خونه شدم که مادربزرگم با عصبانیت اومد سمتم ، به یه دستی زیر گوشم حس کردم
م ب /ج: تو یه قاتلی ، این همه سال بزرگت کردم که آدم بکشی
جونگ کوک: مادربزرگ آروم باش
م ب /ج : از خونم برو بیرون ( فریاد )
جونگ کوک: اره تو راست میگی ،من دست راست تهیونگ وی رئیس بزرگترین و قوی ترین باند مافیا آسیا هستم
با عصبانیت از خونه بیرون رفتم . داشتم تو خیابون میچرخیدم که یه ساختمون بلند رو دیدم . رفتم بالا پشت بوم همون ساختمون ، تو فکرم فقط خودکشی بود. بعد از کلی فکر کردن جرعت پریدن نداشتم یه قدم اومدم عقب که حس کردم دوتا دست از پشت منو هل میدن و از ارتفاع پرت شدم
( برگشت جهش زمانی )
ویو یونا
تهیونگ : زود باش ، برمیگردنمت خونتون
سوار ماشین شدیم
یونا : جونگ کوک خوبه ؟ ( با ترس ) اقوامی داره ؟
تهیونگ : فقط یه مادر بزرگ داره که دیشب سکته کرده
یونا : چه بد ( با ناراحتی زیاد )
تهیونگ : مگه عاشقش بودی ؟
یونا : کمی
چرا اینو به تهیونگ گفتم . دختره ی خر
سرعت تهیونگ بیشتر شد
ویو تهیونگ
با اینکه جونگ کوک مرده بود ولی عصبی شدم . یونا رو رسوندم و به افرادم سپردم قاتل جونگ کوک رو پیدا کنن. برگشتم عمارتم ، وارد اتاق مخفیم شدم
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۲۰۳
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط