{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۱۰ساله بودم معلم فارسی ما گفت: یک داستان کوتاه درباره بهت

۱۰ساله بودم معلم فارسی ما گفت: یک داستان کوتاه درباره بهترین دوست تان بنویسید. من به رفیقم نگاه کردم و لبخند زدم، همه چیزهایی که دربارهٔ او میدانستم نوشتم، معلم گفت: حالا کی داوطلب میشه با صدای بلند بخونه؟ بهترین رفیقم داستانش را خواند..  و من در داستانش نبودم...

#شخصی #غمگین
#دلنوشته #دلنوشته_های_من
#ستایش #خاص #خاصترین
#عاشقانه #دوستانه
#S_A
#Setayesh
#Setayesh_A
دیدگاه ها (۰)

نوشته بود؛وقتی ده ساله‌م بود معلم خواست ک ی داستان کوتاه درب...

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بی معرفت باشنکه وقتی کوچیک ...

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچیک ...

من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچیک ...

کورش اسدی نویسنده‌ی آبادانی

تلاش کنید برای صحبت کردن بیشتر روی موضوعات کاری تمرکز کنید و...

سریال بیست و پنج بیست و یک

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودشمن بچه شاه عبدالع...

صبحت بخیرررر جانم ❤️♥️#ستایش_قلب_سربی #ویسگون #جانان #لایک_ب...

خورشید،در نگاهت، جان می گیرد!!!سلامممممم صبح همگی شمااااا دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط