{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پوستر درست نکردم هنوز شرمنده

پوستر درست نکردم هنوز شرمنده

#### **پارت اول: طلسمِ چشم‌هایِ غریبه**

نورِ استیج همیشه بی‌رحم بود. نه فقط به خاطر گرمایِ شدیدی که روی پوستِ صورتم حس می‌کردم، بلکه به خاطر اینکه اجازه نمی‌داد حتی برای یک ثانیه هم نقابِ «ایمیلِ بی‌نقص» رو از چهره‌ام بردارم. لبخند زدم، دستم رو برای طرفدارها تکون دادم و سعی کردم ضربانِ قلبِ سرکشم رو زیر لایه‌هایِ لباسم پنهان کنم.

اما اون شب... اون شب همه چیز متفاوت بود.

وقتی توی صفِ آیدل‌ها ایستاده بودیم تا برای پایانِ مراسم آماده بشیم، ناخودآگاه نگاهم توی جمعیت چرخید. و بعد... قفل شد. رویِ او.لیا.

اون داشت با یکی از اعضایِ گروهش حرف می‌زد، اما انگار توی اون دنیایِ پر از سر و صدا، تنها کسی بود که داشت با آرامشِ عجیبی نفس می‌کشید. موهایِ تیره‌اش توی نورِ پروژکتور می‌درخشید و اون نیم‌رخِ صورتش... خدای من، انگار از دلِ یه رویا بیرون اومده بود.

دلم یک‌هو هُری ریخت. اون حسِ آشنا... نه، این دفعه فرق داشت. این یه حسِ ساده‌یِ تحسینِ آیدلی نبود. انگار چیزی تویِ سینه‌ام تیر کشید، یه کششِ نامرئی که من رو به سمتِ اون می‌کشید.

هائو خوبی ؟؟

صدایِ لیدرِ گروهِ خودم بود. سریع به خودم اومدم و با لبخندی که سعی کردم خیلی واقعی به نظر بیاد، سرم رو تکون دادم: «آره... فقط یکم خسته‌ام.»
دروغ بود. من خسته نبودم. من تازه بیدار شده بودم. بیدار شده بودم برایِ چیزی که می‌دونستم قراره زندگیم رو به آتیش بکشه. لیا یک‌دفعه سرش رو چرخوند. نگاهش توی هوا چرخید و مستقیم نشست توی چشم‌هایِ من. انگار فهمیده بود دارم نگاهش می‌کنم. نه نگاهش رو دزدید، نه خندید. فقط یه نگاهِ عمیق، یه نگاهِ سنگین که انگار داشت تمامِ لایه‌هایِ زیرینِ وجودم رو می‌خوند. اون لحظه زمان ایستاد. صدایِ فریادِ طرفدارها، موزیک، حتی صدایِ نفس‌هایِ خودم رو هم نمی‌شنیدم.
فقط اون بود و من.
توی اون چند ثانیه، من فهمیدم که همه‌چیز قراره عوض بشه. من، ایمیل، دختری که همیشه به کنترل کردنِ احساساتش معروف بود، همون‌جا، وسطِ بزرگ‌ترین مراسمِ سال، درگیرِ یه طوفان شدم که حتی قدرتِ فرار ازش رو نداشتم.
اون لبخندِ کوتاهی زد. یه لبخندِ خیلی کمرنگ، طوری که انگار داشت بهم می‌گفت: «دیدمت.»
و من، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که برای اولین بار در طولِ دورانِ کاریم، اولین کسی باشم که نگاهش رو از رویِ یک نفرِ دیگه می‌دزده... چون می‌ترسیدم اگه بیشتر به اون چشم‌ها نگاه کنم، همون‌جا جلویِ دوربین‌ها، تمامِ رازم لو بره.



برا پارت بعد شرایط نداریم همین که دوسش داشته باشید اوکی عه
دیدگاه ها (۳)

کپ> هی هانیز، چطورین؟ > من یه رمان درباره‌ی **هائو و لیا** ...

꧂محفل ꧌عروسی هه ایگ نکننن

^فیک جونگکوک^(پارت۶۵)

my favorite enemy p10زنگ تفریح شد. صدای همهمه دانش‌آموزا فضا...

^فیک جونگکوک^(پارت۴۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط