{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزن بریم پارت سوم!

بزن بریم پارت سوم!

***

### **پارت سوم: یه اعترافِ نیمه‌شب**

توی ماشین بودم، تکیه داده بودم به صندلی و سعی می‌کردم به چیزی فکر نکنم، اما کاغذِ توی دستم مثل یه آهنربا بود. انگار تمامِ فکر و ذکرم رو بلعیده بود. منیجرِ گروه داشت با تلفن حرف می‌زد و من هم با خودم درگیر بودم.

*«پیام بدم؟ نه، زوده. نه، اصلاً نباید پیام بدم، این یه تله‌ست! نه هائو، خودت می‌دونی داری می‌میری که پیام بدی...»*

بالاخره وقتی رسیدم خوابگاه و خودمو پرت کردم روی تخت، دیگه نتونستم جلویِ خودمو بگیرم. گوشی رو برداشتم و با انگشت‌هایی که یه کم می‌لرزید، اون شماره رو سیو کردم.

**هائو:** «رسیدی خونه؟»

هنوز پنج ثانیه هم نگذشته بود که گوشیم لرزید. قلبم ریخت توی معده‌ام.

**لیا:** «منتظر بودم زودتر پیام بدی. تازه رسیدم. نمی‌تونستم به اون اتفاقِ توی راهرو فکر نکنم. تو چی؟»

نفس عمیقی کشیدم. این آدم... این بشر چه‌قدر می‌تونه مستقیم باشه؟
**هائو:** «اتفاقِ خاصی نیفتاد که! فقط یه مکالمه‌ی کوتاه بود.»

**لیا:** «اوه، پس تو هم بهش می‌گی "فقط یه مکالمه"؟ جالب شد. پس اون لرزشِ دستت وقتی کاغذ رو ازم گرفتی چی بود؟ فکر کردی ندیدم؟»

پتو رو کشیدم روی سرم و نیشخند زدم. این آدم خیلی خطرناک بود. خیلی!
**هائو:** «داری از خودت داستان می‌بافی. شاید از خستگی بود.»

**لیا:** «هائو... می‌دونی که با من نمی‌تونی بازی کنی. من دقیقاً می‌دونم وقتی بهت نزدیک می‌شم چی به سرت میاد. چون دقیقاً همون بلا داره سرِ خودم میاد.»

یهو همه‌چیز رنگِ دیگه‌ای گرفت. لحنش عوض شد. دیگه اون شیطنتِ تویِ حرفاش نبود، یه جور صداقتِ عریان بود که آدمو می‌ترسوند.
**هائو:** «چرا اینو می‌گی؟ ما حتی همدیگه رو درست نمی‌شناسیم.»

**لیا:** «گاهی لازم نیست سال‌ها وقت صرف کنی. بعضی‌ها رو که می‌بینی، انگار یه چیزی تویِ وجودت کلید می‌خوره. امشب که روی صحنه نگاهت کردم، اون کلید برای من زده شد. هائو... من نمی‌خوام فقط یه همکار باشیم.»

گوشی از دستم لیز خورد روی بالشت. دلم می‌خواست جیغ بزنم، دلم می‌خواست گریه کنم، دلم می‌خواست همون لحظه پیشم باشه. این حس... این حسِ دراماتیک که انگار تهِ یه چاهِ عمیق افتادم، بی‌نظیره!

**هائو:** «داری دیوونه‌ام می‌کنی... می‌دونی که اگه این حرفا به گوشِ کسی برسه چه اتفاقی می‌افته؟»

**لیا:** «می‌دونم. واسه همینه که می‌خوام این‌جا، تویِ همین چت، فقط بینِ خودمون بمونه... تا وقتی که جراتِ اینو پیدا کنیم که واقعی‌ش کنیم.»

گوشیم رو سفت بغل کردم. انگار داشتم خودش رو بغل می‌کردم. اون شب، تا خودِ صبح نخوابیدم... فقط به صدایِ ویبره‌یِ گوشی که منتظرِ پیامِ بعدیِ اون بود گوش می‌دادم.

***
چطوره😘🎀🙂‍↔️
دیدگاه ها (۵)

***### **پارت چهارم: وقتی دیوارها هم گوش دارن**سه روز گذشته ...

بزن بریم برای پارت پنجم:***### **پارت پنجم: صدایی که طوفان ر...

مگه پوسترم چشه😑🤣💔!***### **عنوان: در سایه‌ی نور****پارت دوم:...

پوستر درست نکردم هنوز شرمنده #### **پارت اول: طلسمِ چشم‌هایِ...

بریم برای پارت هفتم:***### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبه‌ی تیغ*...

جاست پارت ده! بریم سراغ این صحنه‌ی حساس:***### **پارت دهم: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط