{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سِنآریوعـ💕 💢

#سِنآریوعـ💕 💢

برج زهرمار بودنه چانی همچنان تو ماشین هم ادامه داشت:| 💔
وقتی رسیدید دیدی که بک ی راست با چان رفت تو اتاقش:| 😹 💢
لباساتونو عوض کردید و با چیزایی که خریده بودی از اتاق اومدی بیرون و با صدای بلند اعلام کردی:(خــــــب،خــــــب،همه چیزاشونو بیارن ببینیم چی خریدیم؟)
شیو ک دهنش پره بسکوییت بود با یه بغل پره خوراکی به طور فـــوق کیوتی دویید اومد وسط خونه*-*🌸
چن هم که بالاخره داشت با یه میکروفون مشکی فوق پیشرفته ور میرفت که ببینه اصن از کجا روشن میشه اروم اروم نزدیک میشد:||
کای به صورت خیلی منلی و جذاب😎 با یه کیسه پره مرغو شکلاتو عسل اومد😹 😹 💢 👐
دی او با افتخار با دو تا ماهیتابه نچسب،یه سینی پیرِکس و یه پست چاقو فوقه خفن،گنده و تیز درحالی که تو نگاهش یه(چانیول جرعت داری دوباره نزدیکم شو) ‍ه خاصی موج میزد اومد😻 😹 😹 😹 😹 💫
سهونم با یه بالشت گنده که عکسه یه اهو روش بود تو بغلش اومد و تلپی خودشو انداخت رو مبل:| 😻 😹 👐
سوهو با اخم نشسته بود اونور و زیرلب غرغر میکرد که عی وای پولام تمام شد:/ 😑 ❄

جونگین:پ چان هیونگ و بکی کجان؟اونا بیشتر ما چیز خریده بودن😹 چیزای جالبی هم باید باشن°-°~👐 💕
تو:نمیدونم...(باصدای بلند)چاااااانیییییییییی،بکککهیونییییی کجااااایییید؟بیاید دیگه داریم وسایلمونو نشون هم میدیم!♡

حدود۳-۴دقیقه بعد چانبک درحالی که میخندیدن با چندتا پلاستیک گگگندهههههه😹 💕 و پر اومدن

با خودت فکر کردی-ای دوتا خیلی اعصابشون خرد بودا...ولی اینا چانبکن*-*حتی اگه ناراحتم باشن اونقدر با معرفت و مهربون هستن که حاله همو خوب کنن و نذارن بقیه هم به خاطر اونا ناراحت شن^^:)~-

وقتی اوناهم نشستن دی او سریع گفت که اول خودش چیزاشو نشون میده بعدم با پُزِ فراوان ظرفاشو ب رخ کشید و در اخر هم ک زیر چشمی چانبکو میپایید چاقوهاشو نشون داد😹 😹 💢 👐
حالا نوبت چن بود:″|حدود پنج دقیقه داشت از کای کمک میگرفت که میکروفونشو راه بندازه-_-نیم ساعتم خوانندگی کرد ک یهو گفتی:«اوکی تو خیلی خوش صدا و بی‌نظیری:|♡میدونستی ماهم چیزایی خریدیم و میخوایم نشون هم بدیم؟:|~»
اونم بت چشم غره رفت😓 و گفت خب باااااااشع تو چی خریدی خانم خانماااا😕 😒
وقتی لباسا و چیزای دیگه رو نشونشون دادی مرتب بکهیون یکی از لباسا رو برمیداشت و میگفت این چطوره؟بم میاد؟چانم همیشه تاییدش میکرد😹 😹 💕 👐 💕 💕 🌸
وسط توضیح کای شیو ک حسابی دهنش اب افتاده بود پرید وسط و گفت:«اهااااان،خب باشه کایا،حالا بیاید ببینیم بک چی خریده^^😅 🌹 👍 »
و اینگونه بود که نیم ساعت از عمره با ارزشتون در راه دیدن چیزای چانبک هدر رفت:″|
و ما دیگه به این اشاره نمیکنیم ک تو و کای مرتب میپریدید وسط و میخواستید چیزاشونو از بس جذاب و کیوت بودن کش برید😹 👐 👐 👐 👐 💢 💕 💕 💕



خب:″|دوزدان:″|چرا حمااااایاااات نیمکنید؟:|بزنمتون ک صدا لی سومان بدید؟:|پس مارا از حماااایاااااتتان بی دریغ نگذارید:|♡ممنون:|♡♡♡♡~

راستی ی خبر-_-از اواسط مرداد میریم جایی ک وای فای دارع:| 💕 💕 👐 💫 پس هلهله کنان سر ب بیابان بگذارید👍 😸 😸 😸 😸 😸 😸 🌊
دیدگاه ها (۱۷)

#سِنآریوعـ💕 💢 ***سره میز نشسته بودید و داشتید نهار میخوردیدک...

#سِنآریوعـ💕 💢 ***توکه تعجب کرده بودی با لکنت گفتی:آ..آره..مع...

#سِنآریوعـ💕 💢 دیگه داشتید کاسه،بشقاب،قاشق و چاپستیکه رالف خر...

#سِنآریوعـ💕 💢 بعد از این که همه کاراتونو انجام دادین لباسم...

My bloody love پارت ۲۷

جنون مافیا ☆part9S1☆پدربزرگ: سوآ دخترم به خانواده جئون خوش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط