ناخدای عشق
ناخدای عشق
__________________♡پارت ۲۰
+نو....سا
نوسا یک چاقوی کوچیک داشت که داخل این چاقو بیهوش کننده بود ..
چویا بیهوش شد و نوسا اون رو بلند کرد و گذاشت اونور با یک تلسم تو دستش خودشو شبیه چویا کرد و چویا رو شبیه خودش
نوسا با یک بشکن چویا رو از بیهوشی بیدار کرد
ویو چویا
+اممم....سرم چیشد یهو
همین موقع دازای وارد اتاق شد
ن_وسا تو این جا چیکار میکنی
چویا متعجب موند
+چی من نوسا نیستم
_نه پس کی هستی الان جلوم
+من چوی.....
تو یک دقیقه به خودم نگاه کردم و تو شوکه موندم
و به خودش نگاه کرد
/دازای آمد سراقم خواست منو بزنه با چاقو
لبخند زد و ادامه داد
/اون خاست منو با خودش جا به جا ولی من نزاشتم *با گریه*
_نوسا من بت گفتم نزدیک چویا نشو چند بار گفتم چند بار گفتم *اخم کرد *
+دازای من....
_دوباره بم گفتی دازای
+امم...ناخدا باور کنید من چویام نمیدونم چی شد یهو شدم نوسا
_برام چرت و پرت نباف
+باور کن دارم دارم راست میگم
_تو دوروغ میگی همین الان از اتاق گمشو
+ولی...
_گمشو با داد
+چشم
چویا سرش رو پایین گذاشت و از اتاق خارج شد
/وای دازای مرسی که تو هستی
_خواهش میکنم عزیزم
/دازای
_هم
/کی ازدواج کنیم من میخام ازدواج کنیم و یه بچه بیاریم نظرت چیه
دازای از حرف های چویا تعجب کرد و انگار داشت مثل نوسا صحبت میکرد
_الان زوده چویا
نوسا لپاش رو باد کرد و گفت
/یلا دیگه خسته شدم
دازای چشماش گرد شد تاحالا ندید چویا اینطوری کنه انگار یک اتفاقی افتاده و اون نمیدونه
نوسا دید که دازای داره بهش مشکوک نگاه میکنه برای همین آروم شد
/دازای
_جانم
/بیا بریم بخابیم من امروز خابم میاد
_باشه بریم
دازای روی تخت دراز کشید
و نوسا داشت لباس عوض میکرد
لباس راحتی پوشید و به دازای گفت
/دازاییی
_ها
/سردمه
_بیا تو بغلم
نوسا زود رفت تو بغلش و تو بغلش خابش برد
دازای هم نخابید داشت به رفتار هاش فکر میکرد
*.............................*
تو اتاق خودم بودم و به خودم تو آینه نگاه کردم دیدم که نوسا هستم و فهمیدم نوسا الان به جای منه و داره توی بغل دازای گرم میشه
+نوسای کثافت.........چیکار کنم دازای بفهمه من چویام آخه امکانش نیست .....ولی باید تلاشم رو بکنم
همین که داشتم فکر میکردم یهو در به صدا در آمد
+کیه
در رو باز کرد و دید دازای جلوشه
_تو تو اتاق چویا چیکار میکنی
چویا جواب داد
+اتاق منه اینجا
دازای دستش رو گرفت و انداخت بیرون از اتاقش
_برو تو اتاقت
+ولی .......
_برو *داد زد*
+چشم *با بغض *
چویا وقتی رفت تو اتاق نوسا راحت نبود ولی داشت فکر میکرد
+ من نوسام میتونم هر کاری کنم که نوسا عذاب وجدان بگیره .... آره خودشه از فردا شروع میکنم
*صبح*
ادامه دارد
__________________♡پارت ۲۰
+نو....سا
نوسا یک چاقوی کوچیک داشت که داخل این چاقو بیهوش کننده بود ..
چویا بیهوش شد و نوسا اون رو بلند کرد و گذاشت اونور با یک تلسم تو دستش خودشو شبیه چویا کرد و چویا رو شبیه خودش
نوسا با یک بشکن چویا رو از بیهوشی بیدار کرد
ویو چویا
+اممم....سرم چیشد یهو
همین موقع دازای وارد اتاق شد
ن_وسا تو این جا چیکار میکنی
چویا متعجب موند
+چی من نوسا نیستم
_نه پس کی هستی الان جلوم
+من چوی.....
تو یک دقیقه به خودم نگاه کردم و تو شوکه موندم
و به خودش نگاه کرد
/دازای آمد سراقم خواست منو بزنه با چاقو
لبخند زد و ادامه داد
/اون خاست منو با خودش جا به جا ولی من نزاشتم *با گریه*
_نوسا من بت گفتم نزدیک چویا نشو چند بار گفتم چند بار گفتم *اخم کرد *
+دازای من....
_دوباره بم گفتی دازای
+امم...ناخدا باور کنید من چویام نمیدونم چی شد یهو شدم نوسا
_برام چرت و پرت نباف
+باور کن دارم دارم راست میگم
_تو دوروغ میگی همین الان از اتاق گمشو
+ولی...
_گمشو با داد
+چشم
چویا سرش رو پایین گذاشت و از اتاق خارج شد
/وای دازای مرسی که تو هستی
_خواهش میکنم عزیزم
/دازای
_هم
/کی ازدواج کنیم من میخام ازدواج کنیم و یه بچه بیاریم نظرت چیه
دازای از حرف های چویا تعجب کرد و انگار داشت مثل نوسا صحبت میکرد
_الان زوده چویا
نوسا لپاش رو باد کرد و گفت
/یلا دیگه خسته شدم
دازای چشماش گرد شد تاحالا ندید چویا اینطوری کنه انگار یک اتفاقی افتاده و اون نمیدونه
نوسا دید که دازای داره بهش مشکوک نگاه میکنه برای همین آروم شد
/دازای
_جانم
/بیا بریم بخابیم من امروز خابم میاد
_باشه بریم
دازای روی تخت دراز کشید
و نوسا داشت لباس عوض میکرد
لباس راحتی پوشید و به دازای گفت
/دازاییی
_ها
/سردمه
_بیا تو بغلم
نوسا زود رفت تو بغلش و تو بغلش خابش برد
دازای هم نخابید داشت به رفتار هاش فکر میکرد
*.............................*
تو اتاق خودم بودم و به خودم تو آینه نگاه کردم دیدم که نوسا هستم و فهمیدم نوسا الان به جای منه و داره توی بغل دازای گرم میشه
+نوسای کثافت.........چیکار کنم دازای بفهمه من چویام آخه امکانش نیست .....ولی باید تلاشم رو بکنم
همین که داشتم فکر میکردم یهو در به صدا در آمد
+کیه
در رو باز کرد و دید دازای جلوشه
_تو تو اتاق چویا چیکار میکنی
چویا جواب داد
+اتاق منه اینجا
دازای دستش رو گرفت و انداخت بیرون از اتاقش
_برو تو اتاقت
+ولی .......
_برو *داد زد*
+چشم *با بغض *
چویا وقتی رفت تو اتاق نوسا راحت نبود ولی داشت فکر میکرد
+ من نوسام میتونم هر کاری کنم که نوسا عذاب وجدان بگیره .... آره خودشه از فردا شروع میکنم
*صبح*
ادامه دارد
- ۲.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط