{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
____________________♡پارت ۱۸

ویو دازای

از پیش چویا رفتم تا خوب بخوابه در رو که بستم بیدار شد
+ اممم...دازای توییی
_آره ببخشید فکر کنم بیدارت کردم
+ نه نه بیدارم
چوبا یک قوسی به بدنش داد و رفت پیشه دازای و روبه روش ایستاد و گفت
+ چرا در رو رو من قفل کردی...و بعد صدای تیر اندازی آمد با نوسا که کاری نداشتی
_نه نه بابا چیکارش دارم
+خوبه
_چویا
+ هم
_بیا بریم ناهار بخوریم
+ ولی......
با داد گفت
_چیزیت نمیشه بیا
+ باشه آمدم تو برو من میام
_آره جون خودت دوباره گول نمی‌خورم
چویا رو پرنسسی بلند کرد و از اتاق بیرونش آورد.....همین که به سالن غذا رسیدن دازای چویا رو روی زمین گذاشت و خیلی سرد گفت
_میای دنبالم باشه
+ باش
چویا دنبال دازای رفت که یک نفر بهش خورد و اون نوسا بود دید که ازش خیلی خیلی عصبیه
/جلوتو ببین
+ ببخشید
نوسا رفت و تو گوشش زمزمه کرد
/بهت نشون میدم که رفتی من رو لو دادی بهت نشون میدم هنوز ادامه داره چویا من با تو جنگم تموم نمیشه
چویا لبخند زد و گفت
+ ادامه بده ولی بدون که همیشه من پیروزم
نوسا عصبی شد و زود از پیشش رفت
+ احمق خانم فکرده کیه
چویا همین که داشت بر می‌گشت دازای رو دیدکه داشت به حرف های منو نوسا توجه میکرد پس با اخم نوسا رو دوباره صدا کرد
_نوسا جان بیا زود تو دفتر کار مهم دارم با تو
نوسا لبخند زد و رفت
/چشم آمدم
چویا فهمید که دازای میخواد چیکار کنه برای همین رفت دنبالش بدون این که دازای بفهمه
وارد دفتر شدم و دازای در رو کامل نبست برای همین تونستم هم ببینمشون و هم صداشون رو بشنوم
_تو چرا دست از سر اون بر نمیداری
/من کاری باهاش ندارم
نوسا قیافه گرفت و خاست بره که دازای تفنگش رو در آورد و نوسا وایساد
_یک بار دیگه یک بار دیگه زندت نمیزارم فهمیدی نوسا حالا برو قبل از این که نظرم عوض شه
نوسا آروم رفت بیرون و با چویا برخورد کرد
/وای چویا چقدر تو فضولی
از پیشش رفت و نوسا همین که از پیشش رفت برای انتقام چاقو رو در آورد و فرو کرد تو شکم چویا
+ ایی مگه تو احمقی
/آره گفتم من تا ابد با تو جنگ دارم و این تازه اولشه
دازای صدا رو شنید و رفت ببینه چه خبره برای همین نوسا زود چاقو رو گذاشت دست چویا تا که دازای فکر کنه خودش خودش رو زد
_چیشده
/وای چویا حالت خوبه کار خطر ناک نکنید لطفا
_چویا خوبی چرا خودت رو زدی
+ من.....من‌‌‌‌......
از درد تو شکمش نمیتونست حرف بزنه ولی به نوسا نگاه کرد دید که داره میگه اگر گردن من انداختی میکشمت منم برای همین گفتم
+حواسم....نبو...د خودم.... رو زدم
_اشکال نداره الان میرم پرستار میارم
پرستار هارو صدا زد و چویا رو بردن تو اتاق و بعد ۱یا۲ساعت خوب شد
_چویا خوبی بهتری
+آره خوب...م
_وایی چرا این کارو کردی
+دیگه حواسم نبود...دازای
_دیگه این کار رو نکن باشه
+با..شه
دازای چویا رو بغل کرد و برد تو اتاق خودش
_امشب پیشم بخواب باشه
+ باشه
اون رو روی تخت گذاشت و دازای هم پیشش
دوتای باهم خوابیدن ولی چویا از درد خابش نمی‌برد
+ اییییی درد دارم



ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۷)

ناخدای عشق __________________♡پارت ۱۹ویو چویا از شدت درد توی...

سلااام بچه ها امروززززز تولدمه۱۶ ساله میشم 🥳🥳🥳🥳

ناخدای عشق ____________________♡پارت ۱۷وقتی که صبحونه اش رو ...

ناخدای عشق ___________________♡پارت ۱۶ویو چویا چشمام رو باز ...

ناخدای عشق ________________♡پارت ۱۰ویو چویا نوسا صدام کرده ب...

ناخدای عشق _____________________♡پارت ۱۲ویو دازای دستش رو گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط