پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
تمرینها شروع شد. هر روز کنار هم، شعر نوشتن، آهنگ ساختن، صحنه طراحی کردن. اعضای گروه دوباره با ا.ت صمیمی شدن، و همهچی مثل قدیم برگشت... جز یه چیز.
احساسات ا.ت و تهیونگ... هنوز گفته نشده بودن.
یه شب، وقتی فقط ا.ت تو استودیو مونده بود تا وکال نهایی رو ضبط کنه، تهیونگ اومد. سکوت بینشون سنگین بود. ا.ت گفت:
– «خیلی چیزا عوض شده، نه؟»
تهیونگ فقط نگاهش کرد:
– «نه همهچی. یه چیز هنوزم همونه...»
– «چی؟»
تهیونگ آروم گفت:
– «من هنوزم تو رو دوست دارم، ا.ت. از همون موقع... از قبل رفتنت… حتی بعد رفتنت... تا همین لحظه.»
ا.ت ناباورانه نگاهش کرد. بغضش ترکید:
– «من بهخاطر تو رفتم... چون میترسیدم همهچی رو خراب کنم.»
– «ولی با رفتنت همهچی رو شکستی... بدون تو، هیچکدوممون کامل نبودیم.»
و اون شب، بین اشکها و لبخندها، ل*بهاشون به هم رسید. بعد از سالها… بالاخره.
---
موزیکویدیو با ا.ت شروع میشد. پشت به دوربین. بعد تکتک اعضا اضافه میشدن. فضای نورانی، اما همراه با سایههایی از گذشته. ا.ت و تهیونگ در نمای پایانی، دست در دست هم، موسیقیای که به زبان دل میگفت:
"تا وقتی ستارهی هشتم باشی، آسمون شبمون کامل میمونه."
و هوادارا... اشک ریختن.
همه فهمیدن چرا ا.ت رفته بود… و چرا برگشته بود.
---
بعد از اون موزیکویدیو، ارمی ها دیگه فقط هفت عضو نمیشناختند. هشت نفر دوباره کامل شدن. و مهمتر از اون، تهیونگ و ا.ت رسماً رابطهشون رو اعلام کردن.
مردم شگفتزده شدن، اما حمایت همهجا پخش شد.
یه سال بعد، مراسمی خصوصی و زیبا، توی طبیعت بوسان برگزار شد. عروسی ا.ت و تهیونگ. اعضای گروه، خانوادهها، و تیم بیگهیت همه اونجا بودن.
تهیونگ توی مراسم گفت:
– «سالها منتظر این لحظه بودم. حالا دیگه نمیذارم هیچکس و هیچچیزی تو رو ازم بگیره... حتی ترس.»
و ا.ت لبخند زد. چون دیگه ترسی نبود.
فقط عشق بود.
---
"بعضی عشقها شاید گم بشن، اما اگه واقعی باشن... همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکنن."
پایان
تمرینها شروع شد. هر روز کنار هم، شعر نوشتن، آهنگ ساختن، صحنه طراحی کردن. اعضای گروه دوباره با ا.ت صمیمی شدن، و همهچی مثل قدیم برگشت... جز یه چیز.
احساسات ا.ت و تهیونگ... هنوز گفته نشده بودن.
یه شب، وقتی فقط ا.ت تو استودیو مونده بود تا وکال نهایی رو ضبط کنه، تهیونگ اومد. سکوت بینشون سنگین بود. ا.ت گفت:
– «خیلی چیزا عوض شده، نه؟»
تهیونگ فقط نگاهش کرد:
– «نه همهچی. یه چیز هنوزم همونه...»
– «چی؟»
تهیونگ آروم گفت:
– «من هنوزم تو رو دوست دارم، ا.ت. از همون موقع... از قبل رفتنت… حتی بعد رفتنت... تا همین لحظه.»
ا.ت ناباورانه نگاهش کرد. بغضش ترکید:
– «من بهخاطر تو رفتم... چون میترسیدم همهچی رو خراب کنم.»
– «ولی با رفتنت همهچی رو شکستی... بدون تو، هیچکدوممون کامل نبودیم.»
و اون شب، بین اشکها و لبخندها، ل*بهاشون به هم رسید. بعد از سالها… بالاخره.
---
موزیکویدیو با ا.ت شروع میشد. پشت به دوربین. بعد تکتک اعضا اضافه میشدن. فضای نورانی، اما همراه با سایههایی از گذشته. ا.ت و تهیونگ در نمای پایانی، دست در دست هم، موسیقیای که به زبان دل میگفت:
"تا وقتی ستارهی هشتم باشی، آسمون شبمون کامل میمونه."
و هوادارا... اشک ریختن.
همه فهمیدن چرا ا.ت رفته بود… و چرا برگشته بود.
---
بعد از اون موزیکویدیو، ارمی ها دیگه فقط هفت عضو نمیشناختند. هشت نفر دوباره کامل شدن. و مهمتر از اون، تهیونگ و ا.ت رسماً رابطهشون رو اعلام کردن.
مردم شگفتزده شدن، اما حمایت همهجا پخش شد.
یه سال بعد، مراسمی خصوصی و زیبا، توی طبیعت بوسان برگزار شد. عروسی ا.ت و تهیونگ. اعضای گروه، خانوادهها، و تیم بیگهیت همه اونجا بودن.
تهیونگ توی مراسم گفت:
– «سالها منتظر این لحظه بودم. حالا دیگه نمیذارم هیچکس و هیچچیزی تو رو ازم بگیره... حتی ترس.»
و ا.ت لبخند زد. چون دیگه ترسی نبود.
فقط عشق بود.
---
"بعضی عشقها شاید گم بشن، اما اگه واقعی باشن... همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکنن."
پایان
- ۱۱.۴k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط