{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوارها 

دیوارها 

هرقدر هم بلند باشند

اسیرت نمی کنند، 

ما پرواز را آموخته ایم

بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم

و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم

من،

رویایی دارم، 

به رنگ راز آلود ترین غروب

و طعم عجیب ترین سکوت

شوق بودن با تو

از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد 

و تنهایی درختها را احساس می کند

شوق بودن با تو 

هر روز ویرانم می کند

تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت

در آتشی که گرما بخش زندگی توست

آخرین آواز را سر می دهم:

به دیوارها دل مبند
دیدگاه ها (۳)

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط