{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشد
باران به شیشه می‌کوبید

روی زمین اتاقم بودم. ناخن‌هایم در چوبِ کف فرو رفته بود. چنگ می‌زدم. به در. به دیوار.

اما هیچ‌کس نمی‌آمد.

و همه می‌شنیدند.

عمارت روینتا با یک قانون ساخته شده: صدای دردِ کاساندرا را نشنیده بگیر. خدمتکارها راهرو را دور می‌زنند. خانواده‌ام در سالن غذاخوری چای می‌نوشند.

لرزش‌ها از ستون فقراتم شروع شد. از رون‌های نقره‌ای روی پوستم — نشان خاندان، نشان نفرین. مثل ماری بالا خزیدند و به مغزم رسیدند.

دیدم.
چشم‌هایم نقره‌ای شد و واقعیت ترک خورد. اتاقم را از هزار زاویه دیدم — قفسه‌های سیاهِ کتاب، کتاب‌هایی که وقتی بازشان می‌کنی جیغ می‌زنند. سه کتاب زنجیرشده با خون. جمجمه‌ی بلورین. شیشه‌های فرمالین با چیزهایی که شبیه اندام‌اند اما نیستند. چهل و دو خنجر روی دیوار. پیانویی با سیم‌های استخوان گربه. فرشِ ابریشم سرخی که لکه‌هایش را با خون خودم شسته‌ام.

اتاق من زیباست. اتاق من یک موزه‌ی نفرت است.

دیوارها به سمتم خم شدند. سایه‌ام از من جدا شد. دست‌هایی از زیر زمین بالا آمدند — دست‌های همیشه.

— برو... برو از اتاقم...

به سمت میز خزیدم. شیشه‌ی کوچکی که مادربزرگم گذاشته بود: «برای شب‌های بد.» خالی بود.

روی زمین دراز کشیدم. گفتم این بار هم می‌گذرد. همیشه می‌گذرد.

و بعد — خواب آمد.
صبح.
به آینه نگاه کردم. دیشب دوباره مرده بودم. امروز صبح زنده بودم. هیچ‌کس این تفاوت را نمی‌فهمد.

از اتاق بیرون آمدم. راهروی مردگان — بی‌انتها. سنگی. مجسمه‌های نیاکان با چشم‌های خالی — بعضی‌شان چشم‌های واقعی که پلک می‌زنند. پرتره‌های روغنی با قاب طلایی. سنگفرش سیاه و سفید، مثل صفحه‌ی شطرنجی که همیشه من مهره‌ام.
اتاق ایزولده.

— دیشب دوباره دیدمت. صدایت تا طبقه‌ی پایین می‌آمد.

— می‌دانم.

— آلیستایر گفته اگر کسی به تو نزدیک شود، دستش را قطع می‌کند.

— ایزولده. اگر یک شب بمیرم... برایم گریه می‌کنی؟

یک لحظه چیزی در چشمانش لرزید. سپس خندید. خنده‌ای شبیه گریه
— نه. جشن می‌گیرم. چون آن‌وقت آزاد می‌شوی و من حسودیم می‌شود.
مادرم را در راهرو دیدم.
— کاساندرا. زیر چشمت سیاه است. تو دخترِ خاندان روینتایی. فردا همه‌ی شهر می‌دانند وارثِ روینتا نمی‌تواند از خودش مراقبت کند.

— دیشب حال خوبی نداشتم.

— همه شب‌های بد داریم. اما همه صبح‌ها به ظاهرمان می‌رسیم. برو حمام. آن لباس سیاه را دربیار. و آن زخم‌های زیر ناخنت... — چهره‌اش جمع شد. — لعنت به آن عادتت.

— مادر...

— تو بیست و شش سالت است. دخترهای دیگر دو بچه دارند. تو هنوز در اتاقت با شمع و خون بازی می‌کنی. — دستش را روی گونه‌ام گذاشت. سرد. — باید یاد بگیری با آن زندگی کنی. چون دنیا برای تو صبر نمی‌کند.

رفت.

---

سالن غذاخوری.

پدرم — لرد آلیستایر روینتا. موهای نقره‌ای. چشمان خاکستری مثل شیشه‌ی مات. انگشترِ خاندان: ماری نقره‌ای دور یک سنگ سیاه.

— بشین.

نشستم. دستم هنوز می‌لرزید.

— لرد وِین هالووی. تاجر ابریشم. پنجاه و دو سال. بیوه. ثروتش از خزانه‌ی پادشاه بیشتر است. — سرش را بالا آورد. — تو با او ازدواج می‌کنی. ماه آینده.

— پدر...

— کاساندرا. تو مالِ من هستی. من تصمیم می‌گیرم با چه کسی ازدواج کنی، چه کسی بشوی، و کجا بمیری.

— من...

— حرف نزن. — سکوت. — تو یک بیماری داری. هیچ‌کس دختری را نمی‌خواهد که شب‌ها جیغ می‌کشد. اما هالووی بهروینتا احتیاج دارد. و تو فقط باید ساکت باشی و لباس سفید بپوشی.

— من استاد اترمانسی‌ام...

— تو یک دختر هستی. جادوگرانِ زن ارزش ندارند. حتی اگر روینتا باشند.

— پس من... فقط یک کالا هستم.

— بله. گران‌ترین کالای من. چون خونِ روینتا در رگ‌هایت است. پس من آن را می‌فروشم.

بلند شد.

— ماه آینده. و اگر یک کلمه حرف بزنی... می‌دانی من چه‌کار می‌کنم.

رفت.

— ایزولده. تو هم مثل من بودی؟

— بله.

— چه‌کار کردی؟

— او را کشتم. — شانه بالا انداخت. — تو هم می‌توانی هالووی را بکشی. فقط باید یاد بگیری چطور با یک لبخند بکشی.

— کاساندرا. دیشب پشت درِ تو بودم. صدای گریه‌ات را شنیدم.

— پس چرا نیامدی؟

— چون پدرم می‌کشد. و من به زندگی‌ام علاقه‌مندم. — لبخند زد. — ولی گوش دادم. تا صبح.

---

راهرو.

سنگ. سایه. پرتره. شمع.

من در این عمارت بزرگ شده‌ام. این خانه زنده است. این خانه نفس می‌کشد.

و من فقط یک چیز هستم:

قربانی‌ای که منتظر نوبتش است.

به دیشب فکر کردم. به اینکه هیچ‌کس نیامد. به اینکه همه شنیدند.

و به اینکه — شاید — من هم دیگر نباید صدایی در بیاورم.

پایان فصل اول.

فصل دوم: «مردی که در سایه ایستاده بود» — به‌زودی.
دیدگاه ها (۱۶)

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط