به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۱۵*
"الکس"
"جانم"
"فردا شب،وقتی چراغها ها رفت،میخوام برم طبقه منهای سه."
"تنهایی"
"نه با تو.اگه میتونی از سلولت بیای بیرون"
صدای الکس نزدیکتر شد.انگار دهانش را چسبانده بود به دیوار.
"قفل سلول من را عوض کردن. ولی... یه راه دارم. پرستار دیروز کلیدش رو گذاشت روی میز. من شکلش رو حفظ کردم."
"میتونی درستش کنی؟"
"با چی؟ با چاقویی که دیگر ندارم؟"
رینا دستش را برد زیر تشک. چیزی نبود. اما زیر پتو، لای درز تشک، یک تکه فلز کوچک پیدا کرد. از کجا آمده بود؟ نمیدانست. شاید از همان کارت سفید. شاید از جای دیگر. تیز بود.
"الکس، یه چیزی دارم."
"چی؟"
"کلیدت را فردا شب میسازیم."
صدای الکس، برای اولین بار در سه روز گذشته، شبیه خودش شد:
"صبر کن... تو از کجا تونستی فلز پیدا کنی؟"
رینا جواب نداد. فقط تکه فلز را توی مشتش فشار داد. لبه تیزش پوست انگشتش را برید. خون آمد. رینا نگاه کرد. چند ثانیه بعد، بریدگی بسته شد. اثری نماند.
لبخند زد. نه از روی خوشحالی. از روی یک چیز تلخ.
"الکس، فردا شب میفهمیم توی بدنمان چه خبر است. قبل از اینکه خودشان بفهمند ما میفهمیم."
صدای الکس از پشت دیوار: "اگه اونا نفهمیده باشند که ما فهمیدیم."
هر دو ساکت شدند. به این فکر کردند که شاید جرمی بلیک از اول میدانسته. شاید این هم بخشی از آزمایش بود که ببینند سوژهها در چه مرحلهای متوجه تغییرات بدنشان میشوند.
رینا به سقف نگاه کرد. به نور سفید خیرهکننده.
برای اولین بار، آرزو کرد کاش زخمهایش خوب نمیشدند. کاش جایشان میماند. کاش میتوانست چیزی را نشان بدهد که رفته. چیزی را که ثابت کند او هم تغییر کرده. او هم دیگر آن بچهی ۱۰۰۷ سابق نیست.
چراغها خاموش شدند.
رینا در تاریکی، تکه فلز را توی دستش چرخاند. فردا شب را در ذهنش مرور کرد. راهرو. پلهها. طبقه منهای سه. دری که آریس گفته بود.
و چیزی که پشت آن بود.
حالا دیگر فقط بدنش نبود که داشت تغییر میکرد. چیز دیگری هم توی وجودش داشت رشد میکرد. چیزی که اسمش را نمیدانست. شاید امید بود یا شاید همان چیزی که جرمی بلیک از همه بیشتر از آن میترسید.
((آگاهی.))
رینا چشمهایش را بست و منتظر ماند تا صبح شود.
Center
قسمت*۱۵*
"الکس"
"جانم"
"فردا شب،وقتی چراغها ها رفت،میخوام برم طبقه منهای سه."
"تنهایی"
"نه با تو.اگه میتونی از سلولت بیای بیرون"
صدای الکس نزدیکتر شد.انگار دهانش را چسبانده بود به دیوار.
"قفل سلول من را عوض کردن. ولی... یه راه دارم. پرستار دیروز کلیدش رو گذاشت روی میز. من شکلش رو حفظ کردم."
"میتونی درستش کنی؟"
"با چی؟ با چاقویی که دیگر ندارم؟"
رینا دستش را برد زیر تشک. چیزی نبود. اما زیر پتو، لای درز تشک، یک تکه فلز کوچک پیدا کرد. از کجا آمده بود؟ نمیدانست. شاید از همان کارت سفید. شاید از جای دیگر. تیز بود.
"الکس، یه چیزی دارم."
"چی؟"
"کلیدت را فردا شب میسازیم."
صدای الکس، برای اولین بار در سه روز گذشته، شبیه خودش شد:
"صبر کن... تو از کجا تونستی فلز پیدا کنی؟"
رینا جواب نداد. فقط تکه فلز را توی مشتش فشار داد. لبه تیزش پوست انگشتش را برید. خون آمد. رینا نگاه کرد. چند ثانیه بعد، بریدگی بسته شد. اثری نماند.
لبخند زد. نه از روی خوشحالی. از روی یک چیز تلخ.
"الکس، فردا شب میفهمیم توی بدنمان چه خبر است. قبل از اینکه خودشان بفهمند ما میفهمیم."
صدای الکس از پشت دیوار: "اگه اونا نفهمیده باشند که ما فهمیدیم."
هر دو ساکت شدند. به این فکر کردند که شاید جرمی بلیک از اول میدانسته. شاید این هم بخشی از آزمایش بود که ببینند سوژهها در چه مرحلهای متوجه تغییرات بدنشان میشوند.
رینا به سقف نگاه کرد. به نور سفید خیرهکننده.
برای اولین بار، آرزو کرد کاش زخمهایش خوب نمیشدند. کاش جایشان میماند. کاش میتوانست چیزی را نشان بدهد که رفته. چیزی را که ثابت کند او هم تغییر کرده. او هم دیگر آن بچهی ۱۰۰۷ سابق نیست.
چراغها خاموش شدند.
رینا در تاریکی، تکه فلز را توی دستش چرخاند. فردا شب را در ذهنش مرور کرد. راهرو. پلهها. طبقه منهای سه. دری که آریس گفته بود.
و چیزی که پشت آن بود.
حالا دیگر فقط بدنش نبود که داشت تغییر میکرد. چیز دیگری هم توی وجودش داشت رشد میکرد. چیزی که اسمش را نمیدانست. شاید امید بود یا شاید همان چیزی که جرمی بلیک از همه بیشتر از آن میترسید.
((آگاهی.))
رینا چشمهایش را بست و منتظر ماند تا صبح شود.
- ۵۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط