به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۱۴*
رینا روی تشک نشست . دستش را جلوی چشمهایش گرفت ،لرزید.
"۲۰۵۲."
صدایش را بلند کرد.
چند ثانیه بعد، صدای الکس از پشت دیوار آمد.
"چی شده؟"
"بدن من... زخمهاش... خوب میشن."
مکث.
"همیشه خوب میشن."
"نه این جوری. نه یک شبه."
سکوت.
"۲۰۵۲، تو دیروز دستت بانداژ بود. بازش کن ."
صدای خش خش از آن طرف. الکس داشت بانداژ را باز میکرد. بعد یک نفس عمیق.
"رینا..."
"چی شده؟"
"زخمها... رفتهان. حتی جاش نمونده."
رینا پشتش را به دیوار چسباند. سردی دیوار را از لای لباس نازکش حس کرد. قلبش تند میزد. نه از ترس. از چیز دیگری. چیزی که اسمش را نمیدانست.
"الکس، این طبیعیه؟"
"چه چیزی اینجا طبیعیه؟"
حق با او بود.
آن شب آن دو دیگر نخوابیدند. تا صبح حرف زدند. آرام، آرامتر از زمزمه. درباره چیزهایی که توی بدنشان تغییر میکرد. الکس گفت که هفته قبل، وقتی توی سالن قرمز بود، یک دندهاش شکسته بود. حالا که دست میکشد به همان جا، اثری از شکستگی نیست. رینا گفت که سه روز پیش، موقع دویدن توی راهرو (برای چی دویده بود؟ یادش نمیآمد. شاید از چیزی فرار میکرده) زانویش خون آمده بود. حالا حتی جای زخم را نمیشد پیدا کرد.
"ما داریم تبدیل به چیزی میشیم، رینا."
"چی؟"
"نمیدونم. ولی چیز خوبی نیست."
رینا به کارتی که قورت داده بود فکر کرد. به کلمههایی که روی آن بود.
نگاهت میکنند. صبر کن.
حالا میفهمید چرا الکس نوشته بود صبر کن. نه به خاطر ترس. به خاطر این. این تغییر. این چیز عجیبی که توی بدنشان داشت اتفاق میافتاد. اگر میخواستند فرار کنند، باید اول میفهمیدند چه دارند میشوند.
"الکس."
"جانم."
"فردا شب، وقتی چراغها رفت، میخوام برم طبقه منهای سه."
"تنهایی؟"
"نه. با تو. اگه میتونی از سلولت بیای بیرون."
صدای الکس نزدیکتر شد. انگار دهانش را چسبانده بود به دیوار.
CENTER
قسمت*۱۴*
رینا روی تشک نشست . دستش را جلوی چشمهایش گرفت ،لرزید.
"۲۰۵۲."
صدایش را بلند کرد.
چند ثانیه بعد، صدای الکس از پشت دیوار آمد.
"چی شده؟"
"بدن من... زخمهاش... خوب میشن."
مکث.
"همیشه خوب میشن."
"نه این جوری. نه یک شبه."
سکوت.
"۲۰۵۲، تو دیروز دستت بانداژ بود. بازش کن ."
صدای خش خش از آن طرف. الکس داشت بانداژ را باز میکرد. بعد یک نفس عمیق.
"رینا..."
"چی شده؟"
"زخمها... رفتهان. حتی جاش نمونده."
رینا پشتش را به دیوار چسباند. سردی دیوار را از لای لباس نازکش حس کرد. قلبش تند میزد. نه از ترس. از چیز دیگری. چیزی که اسمش را نمیدانست.
"الکس، این طبیعیه؟"
"چه چیزی اینجا طبیعیه؟"
حق با او بود.
آن شب آن دو دیگر نخوابیدند. تا صبح حرف زدند. آرام، آرامتر از زمزمه. درباره چیزهایی که توی بدنشان تغییر میکرد. الکس گفت که هفته قبل، وقتی توی سالن قرمز بود، یک دندهاش شکسته بود. حالا که دست میکشد به همان جا، اثری از شکستگی نیست. رینا گفت که سه روز پیش، موقع دویدن توی راهرو (برای چی دویده بود؟ یادش نمیآمد. شاید از چیزی فرار میکرده) زانویش خون آمده بود. حالا حتی جای زخم را نمیشد پیدا کرد.
"ما داریم تبدیل به چیزی میشیم، رینا."
"چی؟"
"نمیدونم. ولی چیز خوبی نیست."
رینا به کارتی که قورت داده بود فکر کرد. به کلمههایی که روی آن بود.
نگاهت میکنند. صبر کن.
حالا میفهمید چرا الکس نوشته بود صبر کن. نه به خاطر ترس. به خاطر این. این تغییر. این چیز عجیبی که توی بدنشان داشت اتفاق میافتاد. اگر میخواستند فرار کنند، باید اول میفهمیدند چه دارند میشوند.
"الکس."
"جانم."
"فردا شب، وقتی چراغها رفت، میخوام برم طبقه منهای سه."
"تنهایی؟"
"نه. با تو. اگه میتونی از سلولت بیای بیرون."
صدای الکس نزدیکتر شد. انگار دهانش را چسبانده بود به دیوار.
- ۶۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط