مثل اینکه توکا هم مونده بود واسه چی

مثل اینکه توکا هم مونده بود واسه چی؟
رجی نفس عمیقی کشید دسکش آشپزی دستش کرد توکا مثه برق گرفته ها با تعجب می‌پرید :تاکویاکیم سوخت
نگاه به آیاتو کردم یعنی آب سرد می‌ریختی روش دود می‌شد می‌رفت هوا از عصبی رنگش با موهاش یه رنگ بود آیاتو می‌خواس بپره توکا رو بزنه که رجی گفت:نزدیکش شدی قلم پات می‌شکنم
آیاتو هم با چشاش براش خط نشون کشید توکی هم یه زبونک نسارش کرد که عصبانیتش دو برابر کرد نگاه به ساعت کُنج(گوشه)اتاق کردم ساعت۷ صبح بود باید الان دیگه برادران موکامی برسند هنوز هم نمی‌دونم به چه علت رجی خوانواده‌ی موکامی و خوانواده‌ی ساکاماکی دور هم می‌خواد جمع کنه ولی هر چی هست مهمه از صورت جدی رجی اینو می‌شه فهممید به رجی نزدیک شدم در گوشش گفتم:عجیبه خوانواده‌ی موکامی احضار کردی بلا به دور خبریه
رجی_فوضولی نکن لو خودت به وقتش می‌فهمی
توکا همین تور که به خمیره تاکویاکی سوخونک می‌زد گفت:حالا وقتش کی‌ هس؟
_دو روزه دیگه
_حالا چرا اینقد دیر؟
_بعداً میفهمی
همین طور که رجی خمیر توکویاکی توی قالب می‌ریخت زنگ در به صدا در امد دویدم تا در باز کنم اول از همه یونا توی چهار چوب در ظاهر شد
یونا موهای قرمز بلندی داشت که دم اسبی میبستش چشمای زرد و براق پوستی طبیعتا کاملا سفید تک خواهر برادران موکامی
و بعد تک تک وارد شدن که رسید به کو
کوووووو!!!!!!!!!!!وای خدا این چه وَعضیه عینک ته استکانی به چشاش زده بود دندانوشا یکی در میون سباه کرده بود از این لباس بندیا که بچه مثبتا تو مزرعه می‌پوشن و البته فکر کنم رو خودش به جای عطر پشه کوش رو خودش خالی کرده بود زد به شونم گفت:محض خنده
وبلند خندید رفت داخل



#ماجراهای_عاشقان_شیطانی
دیدگاه ها (۴)

یاتو

یاتو

@Alois گیریل

تاکویاکی توی قالبش گذاشتم منتظر پختش شدم غرغرهای آیاتو هم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط