{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از یکجایی به بعد

از یک‌جایی به بعد
آلیس می‌شوی در عجایبِ سرزمینی
که جز خاطره،
پای هیچ عصایی به آنجا باز نمی‌شود..

از یک‌جایی به بعد
به خودت که می‌آیی ،
پُر شدی از رفت و آمد رؤیاهای پابرهنه‌ای
که اعتبارشان
نسبتِ مستقیم دارد با
آرزوهای خطور نکرده در سرِ واقعیت..

از یک‌جایی به بعد
خارج از فهمِ جوانی و پیری ،
خاطره در تو دلقکی می‌شود که دیگر
زورش به اتمامِ یک سیرکِ خنده‌دار هم نمی‌رسد..

از یک‌جایی به بعد
شهر
در خاطراتِ ذهنی‌ات
به گِل می‌نشیند.. تا...
دست از عصا درازتر برگردی به خواب.. به رؤیا..
به هر چیزی که
دیدنش از زندگیِ عینی ، لذت‌بخش‌تر است..

از یک‌جایی به بعد
فقط باید خوابید.. که « تنها خواب
تو را به تمامیِ آنچه که از دست رفته است
و به رؤیاهای خوشِ بر باد رفته پیوند خواهد زد..»*
دیدگاه ها (۱۱)

بهار مثل آن آدم‌هایِ خوب و نایاب است که درست وقتی سرما تن و ...

برخی آدمها شما را ترک می کنند،اما این پایان داستان شما نیست....

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشقهم دعا کن گرهِ تازه نیفزای...

یک جایی خواندم ارنست همینگوی زمانی که مشغول نوشتنِ "پیرمرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط