ستاره من☆
وقتی برادر بزرگته و پدرو مادرتون در حین یک تصادف دردناک به آسمان پرواز کردن > تو خودتو مقصر می دونستی و از خودت متنفر بودی زیرا که والدینتون برای خریدن کادوی تموم شدن سال تحصیلی برای تو به بیرون رفته بودن و........
ا.ت:بعد از آن اتفاق دردناک زخمی بر روحم و شکافی در قلبم به وجود آمد دیگه دلیلی برای زنده ماندن نمی دیدم و می خواستم آخرین نفس هایم را در این دنیایی که چون زندان برایم بود بکشم حتی برادرم که درطول زندگیم همیشه تکیه گاهم بود دگر به من نگاه نمی کرد در حال نوشتن نامه بودم نامه ای که آخرین کلمات ذهنم در آن جاری می شد تا سنگینی نگاهی رویم احساس کردم برگشتم و برادرم را دیدم نمی دانستم چه کنم نامه را قایم کنم یا .......
نامجون:بدون هیچ فکری نامه را برداشت و در یک صدم ثانیه تمام کلمات نامه را زیرورو کرد تا آن لحظه ای که متوجه گریه ی بی صدا ولی پر ازدرد تو شد نامه را کنار زدو تو را به آغوش کشید در حالی که مو های مثل ابریشم تورا نوازش میکرد زیر لب با لحنی که آرامش از آن می بارید گفت :عزیز دلم قشنگم چرا همچین کاریو با خودت میکنی تو. نمی دونی که تنها خوانواده ای که برام مانده تویی [بغض]
ا.ت:اما داداش من همونیم که باعث شد این همه درد و رنج و تحمل کنی تو باید منو مقصر بدونی و از من متنفر باشی [با گریه ی شدید]
نامجون:آخه من فدات شم کی گفته که تو برای من موجب دردی تو برام مثل ستاره یی ستاره ای که آسمونمو روشن کردی [گریه ی خفه]
ا.ت اون روز فهمید که نمی تونه حتی روزی رو بدون برادرش که الان تنها عضو خانوادش روی زمین خاکی بود تصور کند
آن روز ساعت ها آن دودر بغل هم گریه کردنو در آخر هم به طور خاقولعاده کیوتی در بغل خوابیدن
#فالو
#تکپارتی
#رمان
ا.ت:بعد از آن اتفاق دردناک زخمی بر روحم و شکافی در قلبم به وجود آمد دیگه دلیلی برای زنده ماندن نمی دیدم و می خواستم آخرین نفس هایم را در این دنیایی که چون زندان برایم بود بکشم حتی برادرم که درطول زندگیم همیشه تکیه گاهم بود دگر به من نگاه نمی کرد در حال نوشتن نامه بودم نامه ای که آخرین کلمات ذهنم در آن جاری می شد تا سنگینی نگاهی رویم احساس کردم برگشتم و برادرم را دیدم نمی دانستم چه کنم نامه را قایم کنم یا .......
نامجون:بدون هیچ فکری نامه را برداشت و در یک صدم ثانیه تمام کلمات نامه را زیرورو کرد تا آن لحظه ای که متوجه گریه ی بی صدا ولی پر ازدرد تو شد نامه را کنار زدو تو را به آغوش کشید در حالی که مو های مثل ابریشم تورا نوازش میکرد زیر لب با لحنی که آرامش از آن می بارید گفت :عزیز دلم قشنگم چرا همچین کاریو با خودت میکنی تو. نمی دونی که تنها خوانواده ای که برام مانده تویی [بغض]
ا.ت:اما داداش من همونیم که باعث شد این همه درد و رنج و تحمل کنی تو باید منو مقصر بدونی و از من متنفر باشی [با گریه ی شدید]
نامجون:آخه من فدات شم کی گفته که تو برای من موجب دردی تو برام مثل ستاره یی ستاره ای که آسمونمو روشن کردی [گریه ی خفه]
ا.ت اون روز فهمید که نمی تونه حتی روزی رو بدون برادرش که الان تنها عضو خانوادش روی زمین خاکی بود تصور کند
آن روز ساعت ها آن دودر بغل هم گریه کردنو در آخر هم به طور خاقولعاده کیوتی در بغل خوابیدن
#فالو
#تکپارتی
#رمان
- ۱.۳k
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط