صدای زن کل کوچه را گرفته بود
صدای زن کل کوچه را گرفته بود
صدایش آرامش صدای دریا را از کوچه ودل مرد برده بود
رنج زیادش تمامِ غم عالم را یکجا روی دل مرد تلنبار کرده بود
تمام عمر را با محنت و غم کنار هم سر کرده بودند
تمام عمر یک خوشیِ ساده به دلشان مانده بود
دو ماهی میشد به کوچه ی دریا آمده بودند
با آن لهجه ی بندریش خدا را صدا می زد
درد امانش را بریده بود
زن های همسایه می رفتند تا بلکه تسکینی شوند بر حال نزار و پر دردش
اما اینبار کاملا رنگ باخته بود
لبهایش مثل گچ سفید و رنگ پوستش به زردی می زد
انگار که جان می داد
مرد اما تحملش را نداشت
زن ها را که دید از حیاط بیرون زد
سلیمه خودش را در اغوش ناجیه انداخت
انگار که او مرهمش باشد
کمی آرام شد و صدای هق هقش در آغوش ناجیه اشک همه را در آورده بود
اما اینبار دردش جان فرسا بود
آمده بود که بگیرد آن چشمان رنگی را از مردی که تمام جوانیش عاشقش مانده بود
بچه ای نداشت
گفته بود برای همه که بچه دار نشده
از رنج هایش
از دردی که بی امان بر زندگی ساده و آرامش مینشیند و امان می گیرد از او
گفته بود که مردش هیچ گاه بچه ای از او نخواسته جز او
امّا امان ، امان از دل مردی که عمری به عشق سر کرده و حال در دردش به سر میبرد
امان...
با گفتن یا الله ی داخل حیاط شد
سلیمه تا دیدش اشکانش آرام و بیصدا روی صورت مهتابی و زرد گونش ریختند
پیر شده بودند هردو میان دردی ناخوانده
می گفت روزهایی که دریا طوفانیست و صدایش کوچه را پر می کند صدای سلیمه را فقط خودم می شنوم
داریم مگر ؟؟
داریم، این هم نمونه اش عشق خالص
داخل کارگاه توربافی کنار اسکله
بیشتر از ۴۰ کیلومتر فاصله تا خانه
فقط او میشنید،فقط او می دید
کنارش بود،کنارش بود...
#سپیده_ش
صدایش آرامش صدای دریا را از کوچه ودل مرد برده بود
رنج زیادش تمامِ غم عالم را یکجا روی دل مرد تلنبار کرده بود
تمام عمر را با محنت و غم کنار هم سر کرده بودند
تمام عمر یک خوشیِ ساده به دلشان مانده بود
دو ماهی میشد به کوچه ی دریا آمده بودند
با آن لهجه ی بندریش خدا را صدا می زد
درد امانش را بریده بود
زن های همسایه می رفتند تا بلکه تسکینی شوند بر حال نزار و پر دردش
اما اینبار کاملا رنگ باخته بود
لبهایش مثل گچ سفید و رنگ پوستش به زردی می زد
انگار که جان می داد
مرد اما تحملش را نداشت
زن ها را که دید از حیاط بیرون زد
سلیمه خودش را در اغوش ناجیه انداخت
انگار که او مرهمش باشد
کمی آرام شد و صدای هق هقش در آغوش ناجیه اشک همه را در آورده بود
اما اینبار دردش جان فرسا بود
آمده بود که بگیرد آن چشمان رنگی را از مردی که تمام جوانیش عاشقش مانده بود
بچه ای نداشت
گفته بود برای همه که بچه دار نشده
از رنج هایش
از دردی که بی امان بر زندگی ساده و آرامش مینشیند و امان می گیرد از او
گفته بود که مردش هیچ گاه بچه ای از او نخواسته جز او
امّا امان ، امان از دل مردی که عمری به عشق سر کرده و حال در دردش به سر میبرد
امان...
با گفتن یا الله ی داخل حیاط شد
سلیمه تا دیدش اشکانش آرام و بیصدا روی صورت مهتابی و زرد گونش ریختند
پیر شده بودند هردو میان دردی ناخوانده
می گفت روزهایی که دریا طوفانیست و صدایش کوچه را پر می کند صدای سلیمه را فقط خودم می شنوم
داریم مگر ؟؟
داریم، این هم نمونه اش عشق خالص
داخل کارگاه توربافی کنار اسکله
بیشتر از ۴۰ کیلومتر فاصله تا خانه
فقط او میشنید،فقط او می دید
کنارش بود،کنارش بود...
#سپیده_ش
- ۷.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط