هر صبح در خودم نوزادی را نفس میبرم که زادهی ارضا شدنهای

هر صبح در خودم نوزادی را نفس میبرم که زاده‌ی ارضا شدن‌های من از رویای توست..
هر شب در اوج باکره‌ بودنم زنانگیم را در اختیارِ خیالت میگذارم..
در من دختر و زن..
باکره و ناباکره..
در هم آمیخته شده است..
از خیال تو به بعد از من چیزی نماد..
جسم دارم اما نه دختر است و نه میتواند زن باشد..
هر شبم را صبح میکنم با خیال و خوابی نصفِ مثلِ همین قر و قاطی بودن‌های جنسِ من..
نه میشود آرامش گرفت از این وهم هم خواب بودن..
نه اینکه دیگر واقعیتی باشد که هم آغوش را حقیقت کرد..
من در اوجِ دخترانگی خودم را برای تو زن کرده‌ام..


#فاطمه_آشوب

سر چهار صفر
دیدگاه ها (۱۹)

من زاده‌ی دنیایی غریبم..زاده‌ی جایی به بزرگیِ یک زندگیِ تحمی...

‌آدم تا چقد میتونه خوب نباشه..!!

آدمای تنها قشنگتر این حرفا رو میفهمن..(:تو شبای زمستون تنهای...

من چه کسی هستم..؟؟تا به این مدت از زنده بودنم..شاید از شایده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط