Part ²
Part ²
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
در همان حین که من وصف تماشای کتاب و خواندش بودم یک نفر درِ اتاق منو زد!
گفتم:
بفرمایید؟!
از پشت در گفت:
چیزه خاصی نیست بانو فقط خواستم اطلاع برسانم که "دو" روزه دیگه مسابقه برگزار میشه........
گفتم:
آها، ممنون چون اطلاع داشتم!
گفت:
و یه چیزه دیگه یه راهنمای بازی هست که من باید بهتون بدم برای مطالعه کردن!
گفتم:
خب، بیا داخل!
اومد داخل و کتاب رو گذاشت رو میز، خداروشکر کتابی که دستم بود رو قایم کرده بودم زیر دامن پیراهنم.......
گفت:
من با اجازه تون میرم!
رفت بیرون و درو بست.......!
تازه فهمیدم که شب شده........
خیز برداشتم و کتاب جدید رو از روی میز برداشتم.........
رفتم همون جایی که نشسته بودم نشستم و کتاب رو باز کردم ایندفعه یه انرژی عجیب بهم وارد شد.........
انرژی خوبی نبود چون قلبم باهاش به شدت درد گرفت.........
مجبور شدم ورق بزنم تا برسم به صفحه ای که نوشته داره.........
مقدمه ی اون هم با شعر شروع شده بود...ولی تفاوتش با اون زیاد بود.........
اون شعر فضای آروم و خوبی داشت و نشانگر این بازی بود ولی این یکی خیلی هولناک و ترسناک هست:
مه بر تالار خاموش خزید،
و ماه پشت ابرهای سیاه پنهان شد.
دیوارها نام مردگان را زمزمه میکردند،
و سایهها بر پلههای سنگی میرقصیدند.
هر دری که گشوده میشد،
رازی کهن از تاریکی بیرون میآمد.
در انتهای راهرو،
تاجی از استخوان بر تختی بیصاحب میدرخشید.
و آنان که برای پیروزی آمده بودند،
یکییکی در آغوش شب گم شدند.
تنها سکوت ماند؛
و خندهای دوردست که از میان مه میگذشت...
.
اون کتاب که مادرم داده بود رو گذاشتم کنار و شروع به خواندن این کتاب کردم........
در هر صفحه پس از کلی توضیحات یه کلمه تکرار میشد که اون چیزی نبود جز "فریب"........
بله، فریب کلمه ای زیبا ولی در عین حال ترسناک و غیر قابل فهم!
بگذریم.........!
دوساعت از خواندن کتابم گذشت که سردردم منو از ادامه ی خواندن نگه داشت........
به ساعت کوکی روی میزم نگاهی کردم و دیدم که ساعت یازده هست.........
یکی از قوانین نانوشته اینجا اینه که تا قبل از ساعت نه همه در اتاق خود و بعد از ساعت نه، نه اجازه ورود داری نه اجازه خروج از اتاق........
ولی مشکل من این بود که کنجکاو شده بودم برم کل این قصر و تالار رو بگردم، اونم توی شب که لذتش زیاده!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
در همان حین که من وصف تماشای کتاب و خواندش بودم یک نفر درِ اتاق منو زد!
گفتم:
بفرمایید؟!
از پشت در گفت:
چیزه خاصی نیست بانو فقط خواستم اطلاع برسانم که "دو" روزه دیگه مسابقه برگزار میشه........
گفتم:
آها، ممنون چون اطلاع داشتم!
گفت:
و یه چیزه دیگه یه راهنمای بازی هست که من باید بهتون بدم برای مطالعه کردن!
گفتم:
خب، بیا داخل!
اومد داخل و کتاب رو گذاشت رو میز، خداروشکر کتابی که دستم بود رو قایم کرده بودم زیر دامن پیراهنم.......
گفت:
من با اجازه تون میرم!
رفت بیرون و درو بست.......!
تازه فهمیدم که شب شده........
خیز برداشتم و کتاب جدید رو از روی میز برداشتم.........
رفتم همون جایی که نشسته بودم نشستم و کتاب رو باز کردم ایندفعه یه انرژی عجیب بهم وارد شد.........
انرژی خوبی نبود چون قلبم باهاش به شدت درد گرفت.........
مجبور شدم ورق بزنم تا برسم به صفحه ای که نوشته داره.........
مقدمه ی اون هم با شعر شروع شده بود...ولی تفاوتش با اون زیاد بود.........
اون شعر فضای آروم و خوبی داشت و نشانگر این بازی بود ولی این یکی خیلی هولناک و ترسناک هست:
مه بر تالار خاموش خزید،
و ماه پشت ابرهای سیاه پنهان شد.
دیوارها نام مردگان را زمزمه میکردند،
و سایهها بر پلههای سنگی میرقصیدند.
هر دری که گشوده میشد،
رازی کهن از تاریکی بیرون میآمد.
در انتهای راهرو،
تاجی از استخوان بر تختی بیصاحب میدرخشید.
و آنان که برای پیروزی آمده بودند،
یکییکی در آغوش شب گم شدند.
تنها سکوت ماند؛
و خندهای دوردست که از میان مه میگذشت...
.
اون کتاب که مادرم داده بود رو گذاشتم کنار و شروع به خواندن این کتاب کردم........
در هر صفحه پس از کلی توضیحات یه کلمه تکرار میشد که اون چیزی نبود جز "فریب"........
بله، فریب کلمه ای زیبا ولی در عین حال ترسناک و غیر قابل فهم!
بگذریم.........!
دوساعت از خواندن کتابم گذشت که سردردم منو از ادامه ی خواندن نگه داشت........
به ساعت کوکی روی میزم نگاهی کردم و دیدم که ساعت یازده هست.........
یکی از قوانین نانوشته اینجا اینه که تا قبل از ساعت نه همه در اتاق خود و بعد از ساعت نه، نه اجازه ورود داری نه اجازه خروج از اتاق........
ولی مشکل من این بود که کنجکاو شده بودم برم کل این قصر و تالار رو بگردم، اونم توی شب که لذتش زیاده!
- ۴۱۰
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط