𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
بچه ها پارت جدید ناناصا💕
حمایت کنین خوشگلا🥹🛐
𝙋𝙖𝙧𝙩13
دریک
که یهو یه مرد و یه زن که انگار اصلا خواب به چشمشون نیومده به سمت ما میومدن.
زن وقتی نزدیک من شد، به من زل زده بود. می‌تونستم نگاه های خیرش رو به خوبی تشخیص بدم.
یعنی مامان و بابای لوکاس بودن؟
از کنارم رد شدن و دقیقا به دفتری رفتن که خاله و عمو هم توش بودن.
فک کنم حدسم درست بود.
بعد از مدتی فریاد های بلندی از تو اتاق شنیده شد.
مادر لوکاس: چطوری میخوای مسئولیت کاری که اون پسره با یکی دور دونه ی من انجام داده رو برعهده بگیری؟
فک میکنی با پرداخت دیه میتونی خسارت هایی که پسرم زده رو جبران کنی؟
افسر پلیس گفت: خانم احساس شما قابل توجه است اما با جیغ و داد شما هیچی حل نمیشه لطفا آرامش خودتون رو نگه دارین.
مادر لوکاس رو به همسرش کرد و گفت: تو نمی‌خوای یه چیزی بگی؟
بعد این حرفش یه صدای خمار و بیخیال به گوشم رسید که می‌گفت: ای زن آروم باش چرا اینقدر تند رفتار میکنی؟
مادر لوکاس: یعنی انقدر نسبت به بچه ات بی تفاوتی؟
اره بایدم باشی تو فقط دو تا چیز تو این زندگی برات مهمه عیش و نوشت و پول
شوهر که انگار به این حرف ها عادت داشت بدون هیچ واکنشی سکوت کرد
عمو پاسکال که تحمل نداشت کسی اینجوری با خاله رفتار کنه از سر جاش بلند شد و گفت: حالا شما که انقد به فکر بچتونین چرا یه شب به امان خدا ولش کردین؟
اگه انقد براتون مهم بود تماس های اورژانس رو جواب می‌دادین و خودتونو هرچه زودتر به بیمارستان می رسوندید.
درسته شاید این حرف هام فقط بنظرتون یه توجیه باشه ولی بی منت میگم ما خیلی از این اتفاق شرمسار و متاسفیم و تا وقتی که شما نیومده بودین سعی می کردیم مواظب بچتون باشیم.
مادر لوکاس: اگه جلوی اون پسرتون رو میگرفتین لازم نبود همه ی اینا اتفاق بیفته.
افسر: خب الان همه شما حرفاتون رو زدین حالا دریک رو میاریم که اون ماجرا و اتفاق بینش با پسرتون رو تعریف کنه.
و بعد رو به سروان کرد تا من رو به دفتر بیاره.
دقایق اول که وارد اتاق شدم همه جارو سکوت گرفته بود تا اینکه؛ افسر این سکوت رو شکست و گفت: خب دریک ما اینجاییم که گوش بدیم. دقیقا تعریف کن اون شب چه اتفاقی بین تو و لوکاس افتاد.
قلبم داشت از دسترس خارج می شد.
آب دهنمو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم..‌.


#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۲۲

P9F2لوکاس:اخی بلخره یادت اومد که من کی هستم😌انیا:ارهلوکاس:خو...

[پارت۳]کارلوس اسلحه رو گذاشت روی پیشونیه لونالونا ذوق مرگ شد...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

سورا و رین

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط