پارت
پارت ۲۰
ویو هانول
این جند روز با اینکه کم بود ولی باز پیش ته بودم خیلی خوشگذشت و فردا مهمونی داریم و منو ته رفتیم لباس خریدیم و اومدیم خونه شام هم خوردیم ساعت ۱۰ شب بود که رفتم حموم و چند مین بعد اومدم بیرون و یه لباس خواب پوشیدم و موهامو شونه کردم که در باز شد
ویو ته
من خیلیییی هانول رو دوست دارم و میخوام امشب ازش خواستگاری بکنم رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم و رفتم توی اتاق
ته: هانول
هانول: بله
ته: ببین خیلی وقته که من...ام...من..خب ()من چیزه
هانول : ته چی شده به من بگو مشکلی هست
ته: مشکل که چه عرض کنم از برادر گرامی میترسم(خنده)
هانول: (خنده)
ته: (زانو میزنه) با من ازدواج میکنی (جعبه انگشتر رو سمتش میگیره)
هانول: واییی بله قبول میکنم(زوق زده)
هانول و ته همو بقل میکنن
هانول: وایی ته م..
داشتم حرف میزدم که با گرمی چیزی روی لبم احساس کردم ته داشت منو میبوسید و منم همراهیش کردم و چند مین بعد نفس زنان ازهم جدا شدیم و پیش هم تو بغل هم خوابیدیم
ویو فردا شب مهمونی
منو ته میخواستیم امشب به کوک بگیم ولی میترسیدیم مهمونی رو به هم بزنه پس فردا بهش میگیم
ویو کوک واقعا ات خیلی خوشگل شده بود دوست داشتم مال خودم بکنمش
از وقتی که وارد مهمونی شدیم همه داشتن نگاش میکردن که باعث اعصاب خوردیم شد رفتیم نشستیم در گوشش گفتم
کوک: با هیچ کس گرم نگیر چیزی نخور بد کسی حرف نزن اگه هم خواستن باهات حرف بزنن تو اونجا نمون برو و از کنار منم جم نخور وگرنه اتفاق بدی میفته
ات: چرا داشت اینارو میگفت که با حرف اخرش خیلی ترسیدم که یه مردی اومد سمتمون
جک: به به مشتاق دیدار فکر نمیکردم به این مهمونی من بیاین
کوک: حالا که میبینی اومدیم
جک دشمن کوک هست و خیلی هیز و هول هست
جک: اوه اوه این لیدی جذاب کیه معرفی نمیکنی (نیشخند)
سرشو میاره سمت صورت ات که کوک جک رو هل میده و مشت میزنه تو صورتش
کوک: اون دوست دخترمه و اینبارو بهت رحم کردم دفعه بعدو خودت میدونی چیکارت میکنم
ویو ات
ویو هانول
این جند روز با اینکه کم بود ولی باز پیش ته بودم خیلی خوشگذشت و فردا مهمونی داریم و منو ته رفتیم لباس خریدیم و اومدیم خونه شام هم خوردیم ساعت ۱۰ شب بود که رفتم حموم و چند مین بعد اومدم بیرون و یه لباس خواب پوشیدم و موهامو شونه کردم که در باز شد
ویو ته
من خیلیییی هانول رو دوست دارم و میخوام امشب ازش خواستگاری بکنم رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم و رفتم توی اتاق
ته: هانول
هانول: بله
ته: ببین خیلی وقته که من...ام...من..خب ()من چیزه
هانول : ته چی شده به من بگو مشکلی هست
ته: مشکل که چه عرض کنم از برادر گرامی میترسم(خنده)
هانول: (خنده)
ته: (زانو میزنه) با من ازدواج میکنی (جعبه انگشتر رو سمتش میگیره)
هانول: واییی بله قبول میکنم(زوق زده)
هانول و ته همو بقل میکنن
هانول: وایی ته م..
داشتم حرف میزدم که با گرمی چیزی روی لبم احساس کردم ته داشت منو میبوسید و منم همراهیش کردم و چند مین بعد نفس زنان ازهم جدا شدیم و پیش هم تو بغل هم خوابیدیم
ویو فردا شب مهمونی
منو ته میخواستیم امشب به کوک بگیم ولی میترسیدیم مهمونی رو به هم بزنه پس فردا بهش میگیم
ویو کوک واقعا ات خیلی خوشگل شده بود دوست داشتم مال خودم بکنمش
از وقتی که وارد مهمونی شدیم همه داشتن نگاش میکردن که باعث اعصاب خوردیم شد رفتیم نشستیم در گوشش گفتم
کوک: با هیچ کس گرم نگیر چیزی نخور بد کسی حرف نزن اگه هم خواستن باهات حرف بزنن تو اونجا نمون برو و از کنار منم جم نخور وگرنه اتفاق بدی میفته
ات: چرا داشت اینارو میگفت که با حرف اخرش خیلی ترسیدم که یه مردی اومد سمتمون
جک: به به مشتاق دیدار فکر نمیکردم به این مهمونی من بیاین
کوک: حالا که میبینی اومدیم
جک دشمن کوک هست و خیلی هیز و هول هست
جک: اوه اوه این لیدی جذاب کیه معرفی نمیکنی (نیشخند)
سرشو میاره سمت صورت ات که کوک جک رو هل میده و مشت میزنه تو صورتش
کوک: اون دوست دخترمه و اینبارو بهت رحم کردم دفعه بعدو خودت میدونی چیکارت میکنم
ویو ات
- ۹۴
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط