پارت
پارت ۱۴
اجوما: خب من برم کارام رو انجام بدم
کوک: هوم برو
ویو اجوما
رفتم و به کارام برسم که یهو داد عرباب بلند شد دویدم و با چیزی که دیدم باودم نمیشد
ویو ات
اومدم برای ارباب نوشیدنی بریزم که سر خوردم و اومدم بیفتم ارباب منو گرفت و نوشیدنی ریختم روشون مشکل اینه که با این کت وشلوار میخواست بره شرکت
ویو کوک
ات اومد برام نوشیدنی بریزه سر خورد سریع رفتم و گرفتمش که متوجه شدم نوشیدنی روخته روم ات از بغلم در اومد
ات: واییی ارباب ببخشید حوا...
کوک: خفه شو (عربده)
ات: جوریکه عربده کشید کل خونه و بدن خودم لرزید خیلی ترسیده بودم که نکنه منو شکنجه بده
ویو کوک
دستمو اوردم بالا که بزنم تو گوشش که چشمامشو بست و روشو اونوری کرد دلم نیومد بزنم و بهش گفتم
کوک: برو
ات: چشم
ویو اجوما
دیدم کوک میخواد ات رو بزنه ولی نزد ولی کوک که با بقیه خدمتکارا اینجوری نیست من امروز باید باهاش حرف بزنم
اجوما: کوک
کوک: بله
اجوما: عزیزم تو ات رو دوست داری
کوک :چی نه معلومه که نه من یه مافیام و قرار نیست عاشق بشم
اجوما :عزیزم میدونم دیگه دلت نمیخواد درموردش حرف بزنم ولی اگر ازش خوشت میاد باید هر چه زود تر بهش بگی
ویو کوک
اجوما اومد و بهم این حرفت رو زد ولی راست میگفت باید تا دیر نشده بهش بگم ولی همین جوری که نمیشه باید یکی باشه
رفتم بالا تو اتاق هانول درو با شتاب باز کردم
هانول : هوی چته حیوون(بچه ها فیک دیگه بلاخره رابطه ی میون برادر و خواهر)
کوک: میگما من میخوام به یه دختر اعتراف ک...
هانول :وایییییی داداشی من میخواد زن بگیره (با زوق)
کوک:اره
هانول :خب بب... وایسا من بهت نمیگم چیکار باید بکنی
کوک :چرااااا
هانول:چون تو نمیزاری برم پیش ته
کوک: نه
هانول: چرا
کوک: چون دلم نمیخواد به خواهرم دست بزنه
هانول :عامو دست نمیزنه مگه مثل توعه
کوک:چی
هانول :کی هست و کی دیدیش
کوک :همین امروز و داخل این عمارته
هانول :نه بابا
هانول از تخت اومد پایین اومد که بره بیرون کوک جلوشو گرفت
هانول :هوی چتهمیخوام برم ببینمش
کوک :نه جلوش زایع بازی در میاری
هانول باشه اقا ولی من شرت میبندم که بهش دست زدی ... زدی واقعا؟
کوک: فقط اومد بیافته زمین من گرفتمش تو بقلم
هانول: واییییی تو هنوز هیچی نشده عاشقش شدی و هم بهش دست زدی
کوک : فقط بقلش کردم
هانول : وای حالا چه فرقی داره راستی چرا لباست کثیفه
کوک: همین خانوم کوچولو خشگل گوگو
هانول داره با تعجب نگاش میکنه
کوک: اومد سر بخوره من گرفتمش تو بقلم نوشیدنی ریخت روم
هانول : اهااااااا ... گفتی میخوای بهش اعتراف کنی
کوک : اره
هانول: خب منو ببر عمارت تهیونگ تا بهت بگم
کوک : باشه میبرمت بگو
هانول نه من باید اول ببری اونجا بعد من بهت میگم و همونجا هم میخوابم
کوک: ن..
ویو کوک تا اومدم حرف بزنم از اتاق انداختم بیرون در زدم
هانول : میخوام لباس عوض کنم
ویو کوک
چند مین بعد هانول لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون و روی گونه من رو بوس کرد و رفت بیرون خب به من ربط نداره هم من کثیف شدم هم لباسم پس رفتم حموم و لباس پوشیدم اومدم بیرون که دیدم هانول با اخم روی مبل نشسته انقدر بهش خندیدم
کوک: خب
هانول خب که چی منو ببر
کوک : خب ته خوابه
هانول: الان برام مهم نی منو ببر
کوک:( خنده باشع برو تو ماشین)
ویو هانول
قبل از اینکه برم یه دختر جوون رو دیدم رفتم سمتش
هانول :سلام
ات: سلام
هانول تازه اومدی اینجا
ات: اره
هانول : خب من خواهر شو... ببخشید من خواهر کوک هستم
ات: کوک کی هست
هانول : اهاا نمیدونی کوک اربابت
ات :اها ببخشید تاعظیم نکردم
هانول :نه بابا اشکال نداره ... میگما من خیلی توی این عمارت تنهام کوک هم که همش شرکته پس میتونیم دوست باشیم
ات: اره
هانول : خب اسمت چیه
ات :ات
هانول :چه اسم قشنگی داری
ات : مرسی اسم شما چیه
هانول :منم هانول
ات :اسم تو هم قشنگه
هانول : مرسی میگما من باید برم بیرون فردا میام پس خدافظ
ات: خدافظ
ویو هانول
اجوما: خب من برم کارام رو انجام بدم
کوک: هوم برو
ویو اجوما
رفتم و به کارام برسم که یهو داد عرباب بلند شد دویدم و با چیزی که دیدم باودم نمیشد
ویو ات
اومدم برای ارباب نوشیدنی بریزم که سر خوردم و اومدم بیفتم ارباب منو گرفت و نوشیدنی ریختم روشون مشکل اینه که با این کت وشلوار میخواست بره شرکت
ویو کوک
ات اومد برام نوشیدنی بریزه سر خورد سریع رفتم و گرفتمش که متوجه شدم نوشیدنی روخته روم ات از بغلم در اومد
ات: واییی ارباب ببخشید حوا...
کوک: خفه شو (عربده)
ات: جوریکه عربده کشید کل خونه و بدن خودم لرزید خیلی ترسیده بودم که نکنه منو شکنجه بده
ویو کوک
دستمو اوردم بالا که بزنم تو گوشش که چشمامشو بست و روشو اونوری کرد دلم نیومد بزنم و بهش گفتم
کوک: برو
ات: چشم
ویو اجوما
دیدم کوک میخواد ات رو بزنه ولی نزد ولی کوک که با بقیه خدمتکارا اینجوری نیست من امروز باید باهاش حرف بزنم
اجوما: کوک
کوک: بله
اجوما: عزیزم تو ات رو دوست داری
کوک :چی نه معلومه که نه من یه مافیام و قرار نیست عاشق بشم
اجوما :عزیزم میدونم دیگه دلت نمیخواد درموردش حرف بزنم ولی اگر ازش خوشت میاد باید هر چه زود تر بهش بگی
ویو کوک
اجوما اومد و بهم این حرفت رو زد ولی راست میگفت باید تا دیر نشده بهش بگم ولی همین جوری که نمیشه باید یکی باشه
رفتم بالا تو اتاق هانول درو با شتاب باز کردم
هانول : هوی چته حیوون(بچه ها فیک دیگه بلاخره رابطه ی میون برادر و خواهر)
کوک: میگما من میخوام به یه دختر اعتراف ک...
هانول :وایییییی داداشی من میخواد زن بگیره (با زوق)
کوک:اره
هانول :خب بب... وایسا من بهت نمیگم چیکار باید بکنی
کوک :چرااااا
هانول:چون تو نمیزاری برم پیش ته
کوک: نه
هانول: چرا
کوک: چون دلم نمیخواد به خواهرم دست بزنه
هانول :عامو دست نمیزنه مگه مثل توعه
کوک:چی
هانول :کی هست و کی دیدیش
کوک :همین امروز و داخل این عمارته
هانول :نه بابا
هانول از تخت اومد پایین اومد که بره بیرون کوک جلوشو گرفت
هانول :هوی چتهمیخوام برم ببینمش
کوک :نه جلوش زایع بازی در میاری
هانول باشه اقا ولی من شرت میبندم که بهش دست زدی ... زدی واقعا؟
کوک: فقط اومد بیافته زمین من گرفتمش تو بقلم
هانول: واییییی تو هنوز هیچی نشده عاشقش شدی و هم بهش دست زدی
کوک : فقط بقلش کردم
هانول : وای حالا چه فرقی داره راستی چرا لباست کثیفه
کوک: همین خانوم کوچولو خشگل گوگو
هانول داره با تعجب نگاش میکنه
کوک: اومد سر بخوره من گرفتمش تو بقلم نوشیدنی ریخت روم
هانول : اهااااااا ... گفتی میخوای بهش اعتراف کنی
کوک : اره
هانول: خب منو ببر عمارت تهیونگ تا بهت بگم
کوک : باشه میبرمت بگو
هانول نه من باید اول ببری اونجا بعد من بهت میگم و همونجا هم میخوابم
کوک: ن..
ویو کوک تا اومدم حرف بزنم از اتاق انداختم بیرون در زدم
هانول : میخوام لباس عوض کنم
ویو کوک
چند مین بعد هانول لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون و روی گونه من رو بوس کرد و رفت بیرون خب به من ربط نداره هم من کثیف شدم هم لباسم پس رفتم حموم و لباس پوشیدم اومدم بیرون که دیدم هانول با اخم روی مبل نشسته انقدر بهش خندیدم
کوک: خب
هانول خب که چی منو ببر
کوک : خب ته خوابه
هانول: الان برام مهم نی منو ببر
کوک:( خنده باشع برو تو ماشین)
ویو هانول
قبل از اینکه برم یه دختر جوون رو دیدم رفتم سمتش
هانول :سلام
ات: سلام
هانول تازه اومدی اینجا
ات: اره
هانول : خب من خواهر شو... ببخشید من خواهر کوک هستم
ات: کوک کی هست
هانول : اهاا نمیدونی کوک اربابت
ات :اها ببخشید تاعظیم نکردم
هانول :نه بابا اشکال نداره ... میگما من خیلی توی این عمارت تنهام کوک هم که همش شرکته پس میتونیم دوست باشیم
ات: اره
هانول : خب اسمت چیه
ات :ات
هانول :چه اسم قشنگی داری
ات : مرسی اسم شما چیه
هانول :منم هانول
ات :اسم تو هم قشنگه
هانول : مرسی میگما من باید برم بیرون فردا میام پس خدافظ
ات: خدافظ
ویو هانول
- ۱۸۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط