بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
رمان/بلولاک
رمان/مایکل کایزر
رمان/معجزه عشق
پارت۲
بعداز اینکه حسابی از اونجا دور شدن وایسادن که کایزر بخاطر کتک هایی که خورده بود بیهوش شد و آلیس هم بزور اونو کشون کشون برد خونشون
همچنان آلیس تو راه:خدا بگم چیکارت نکنه کایزر چرا آنقدر سنگینی فیل از تو سبک تره!
خلاصه وقتی رسید خونه همه چیو به ننه باباش گفت و آخر سر کایزر رو فرستادن بیمارستان
فردا صبح کایزر بهوش اومد و اولین چیزی که دید قیافه آلیس بود که داشت به زمین مینگریست!بعدش تنها چیزی که گفت این بود
کایزر:چرا کمکم کردی؟
ناگهان آلیس سکته زد
آلیس:خدا بگم چیکارت کنه سکته زدم یه اهمی اوهومی!
کایزر:چرا کمکم کردی؟
آلیس با صورت پوکر نگاهش میکنه
آلیس:چون اگه کمک نمیکردم میمردی!
کایزر:دلیل خوبی بود،ولی حالا اگه برگردم دوبرابرشو میخورم!
آلیس:تو قرار نیست برگردی!به عبارت دیگه پدرت رفته زندان
کایزر:چییییی؟از کجا میدونی؟اصلا اون به درک من قراره آواره خیابون شم!
آلیس:نه قرار نیست اتفاقی برا تو بیوفته،تو گناهی نداری پس قراره آواره پرورشگاه شی نه خیابون(منی که دارم از خنده جر میخورم😂🗿)بعد اگه خوش شانس باشی که میدونم نیستی(الجرررر🤣)یه خانواده به فرزندی قبولت میکنه و البته اینم بگم اگه از اونجا فرار کنی همونطور که خودت گفتی آواره خیابون میشی 🗿
کایزر:خدا این چیه تو خلق کردی؟
آلیس*چشم غره*
یهو دکتر از ناکجا آباد میاد و بعد از معاینه کردن کایزر که از بستن یه فیل هم سخت تر بود گذاشت رفت.یهو ننه بابای آلیس اومدن(🗿)
ننه آلیس:آلیس دخترم حالت خوبه؟
آلیس:مامان بقرآن فقط افتادم چیزیم نشد(بلی آلیس موقعی که داشت کایزر رو کشون کشون میبرد خونه خودشون چندباری افتاد زمین و به همراه خودش کایزر بیچاره هم ناکار کرد
بابای آلیس:تو باید همون پسره کایزر باشی،درسته؟
کایزر:بله
مامان آلیس:کایزر پسرم ما یه پیشنهاد برات داریم!
آلیس تو دلش*بسم الاه*
کایزر تو ذهنش*یا خدا*(هر وقت از این*استفاده کردم یعنی دارن تو ذهنشون میگن)،کایزر:میشنوم
ب،آلیس(یعنی بابای آلیس):اگه خودت راضی باشی میخوایم تورو به فرزند خواندگی قبول کنیم!
آلیس و کایزر باهم:چیییییییییییییییییی؟
کایزر:اما چرا؟
آلیس*جدی چرا؟*
م،آلیس:چون من و پدر آلیس خیلی دلمون میخواست پسر داشته باشیم ولی خب انگار خدا نمیخواست داشته باشیم برا همین میخوایم تورو به فرزند خواندگی قبول کنیم!
کایزر:امم....باید راجبش فکر کنم
ب،آلیس:هرچقدر که بخوای زمان داری ما میریم تا راحت باشی
رمان/بلولاک
رمان/مایکل کایزر
رمان/معجزه عشق
پارت۲
بعداز اینکه حسابی از اونجا دور شدن وایسادن که کایزر بخاطر کتک هایی که خورده بود بیهوش شد و آلیس هم بزور اونو کشون کشون برد خونشون
همچنان آلیس تو راه:خدا بگم چیکارت نکنه کایزر چرا آنقدر سنگینی فیل از تو سبک تره!
خلاصه وقتی رسید خونه همه چیو به ننه باباش گفت و آخر سر کایزر رو فرستادن بیمارستان
فردا صبح کایزر بهوش اومد و اولین چیزی که دید قیافه آلیس بود که داشت به زمین مینگریست!بعدش تنها چیزی که گفت این بود
کایزر:چرا کمکم کردی؟
ناگهان آلیس سکته زد
آلیس:خدا بگم چیکارت کنه سکته زدم یه اهمی اوهومی!
کایزر:چرا کمکم کردی؟
آلیس با صورت پوکر نگاهش میکنه
آلیس:چون اگه کمک نمیکردم میمردی!
کایزر:دلیل خوبی بود،ولی حالا اگه برگردم دوبرابرشو میخورم!
آلیس:تو قرار نیست برگردی!به عبارت دیگه پدرت رفته زندان
کایزر:چییییی؟از کجا میدونی؟اصلا اون به درک من قراره آواره خیابون شم!
آلیس:نه قرار نیست اتفاقی برا تو بیوفته،تو گناهی نداری پس قراره آواره پرورشگاه شی نه خیابون(منی که دارم از خنده جر میخورم😂🗿)بعد اگه خوش شانس باشی که میدونم نیستی(الجرررر🤣)یه خانواده به فرزندی قبولت میکنه و البته اینم بگم اگه از اونجا فرار کنی همونطور که خودت گفتی آواره خیابون میشی 🗿
کایزر:خدا این چیه تو خلق کردی؟
آلیس*چشم غره*
یهو دکتر از ناکجا آباد میاد و بعد از معاینه کردن کایزر که از بستن یه فیل هم سخت تر بود گذاشت رفت.یهو ننه بابای آلیس اومدن(🗿)
ننه آلیس:آلیس دخترم حالت خوبه؟
آلیس:مامان بقرآن فقط افتادم چیزیم نشد(بلی آلیس موقعی که داشت کایزر رو کشون کشون میبرد خونه خودشون چندباری افتاد زمین و به همراه خودش کایزر بیچاره هم ناکار کرد
بابای آلیس:تو باید همون پسره کایزر باشی،درسته؟
کایزر:بله
مامان آلیس:کایزر پسرم ما یه پیشنهاد برات داریم!
آلیس تو دلش*بسم الاه*
کایزر تو ذهنش*یا خدا*(هر وقت از این*استفاده کردم یعنی دارن تو ذهنشون میگن)،کایزر:میشنوم
ب،آلیس(یعنی بابای آلیس):اگه خودت راضی باشی میخوایم تورو به فرزند خواندگی قبول کنیم!
آلیس و کایزر باهم:چیییییییییییییییییی؟
کایزر:اما چرا؟
آلیس*جدی چرا؟*
م،آلیس:چون من و پدر آلیس خیلی دلمون میخواست پسر داشته باشیم ولی خب انگار خدا نمیخواست داشته باشیم برا همین میخوایم تورو به فرزند خواندگی قبول کنیم!
کایزر:امم....باید راجبش فکر کنم
ب،آلیس:هرچقدر که بخوای زمان داری ما میریم تا راحت باشی
- ۱۰۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط