{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️✨رمان✨رقیب عشقی

❤️✨رمان✨رقیب عشقی

پارت ۳

سپس پروفسور مارپل بعد از نشستن دراگون گفت:ماریا اورگاردن!

ماریا که کنار وایولت بود رفت سمت صندلی و نشست.پروفسور مارپل کلاه رو گذاشت رو سرش و کلاه بعد از ۵ ثانیه گفت:گریفیندور!

ماریا با خوشحالی رفت سمت میز گروهش!

و حالا نوبت اون شده بود.

وایولت ویزلی!

وایولت از بین بچه ها اومد و نشست رو صندلی و پروفسور مارپل کلاه رو گذاشت رو سرش،بلافاصله کلاه گفت:گریفیندور!

وایولت با خوشحالی رفت سمت میز گریفیندوری ها و نشست ماریا که کنارش نشسته بود گفت:خوشحالم تو یه گروه افتادیم

وایولت گفت:منم همینطور!

مراسم گروهبندی به پایان رسید و سپس مدیر مدرسه گفت:وقتشه مهمانی رو آغاز کنیم!

و بعد از تموم شدن جملش میز پذیرایی پر از غذاهای مختلف شد مثل:پاستا که کنارظرفش کلی کوفته گوشت داشت،انواع سوپ،کتلت و فلافل،مرغ سوخاری،ساندویچ پنیر و ساندویجی سوسیس،پای سیب و....

و کلی میوه مثل:انگور،سیپ،پرتقال،کیوی،موز،هلو و گیلاس و....

و کلی دسر مثل:دسر ژله ای،دسر شکلاتی،دسر خامه و کلی کیک و.....

همه شروع کردن به خوردن و بعد از خوردن هر گروه به دنبال سرگروه خودش رفت.سرگروه گریفیندور همینطور که داشت بچه هارو به سمت در برجشون میبرد درموردت نقاشیا حرف میزد و بهشون تذکر میداد که وارد جاهای ممنوعه که مدیر مدرسه بعد از غذا گفت نشن

سرگروه روبه روی یه نقاشی ایستاد،نقاشی یه خانم کمی چاق با موهای خرمایی و فرفری و چشمای آبی که یه پیراهن با طرح گل سوسن قرمز تزئین شده بود پوشیده بود و تا سرگروه رو دید گفت:اسم رمز؟

سرگروه بلند و واضح جوری که کل بچه های گریفیندور بشنون گفت:لاله ی خاردار!

زن چاق گفت درسته و بعدش تابلو باز شد و بعدش در ورودی و همه وارد شدن،سرگروه گفت:خوابگاه دخترا سمت چپ و خوابگاه پسرا سمت راست از قبل هم وسایلتون آورده شده!

همه رفتن توی خوابگاه و هر اتاق برا سه نفر بود!خوشبختانه ماریا و وایولت باهم هم اتاقی بودن و اون یکی هم اتاقیشون یه دختر با موهای سیاه و چشمای قهوه ای بود که خیلی کم حرف میزد.

بعد از چیدن وسایلش رو تخت دراز کشید و با فکر به فردا که قراره چه اتفاقاتی بیافته می‌خوابه.

صبح طبق عادتش ساعت۵:۰۰ بیدار شد و رفت سر و صورتش رو شست و کتاباشو برداشت و لباس فرمش رو پوشید و رفت سالن پذیرایی،تنها کسی که از بین بچه ها بیدار بود اون نبود!

سالن خلوت بود ولی صدای قدم های ینفر اومد و بعد از اون پسری که به اسم دراگون مالفوی شناخته شده بود رفت و نشست سر میزش و خوشبختانه وقتی کسی سر میز غذاخوری میشینه خود به خود چند نوع غذا ظاهر میشه و وقتی اون کس پا بشه خود به خود ناپدید میشه
دیدگاه ها (۰)

❤️✨رمان✨رقیب عشقیپارت ۴ویولت که غرق کتاب خوندن و صبحانه خورد...

❤️✨رمان✨ رقیب عشقیپارت ۵ساعت ۳:۴۵ بعداز ظهر بود و ماریا دست ...

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم رمان/بلولاکرمان/مایکل کایزررمان/معجزه...

❤️✨رمان✨رقیب عشقیپارت۲صدای سوت قطار بلند شد.همه از قطار پیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط