{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

https://telegram.me/pelakkhakii

https://telegram.me/pelakkhakii

اعوذ بالله من نفسی

شبی میان عقل و دلم نزاعی عظیم رخ داد. عقل با خونسردی و منطق مرا امر به بی تفاوتی و همرنگی با جماعت میکرد

اما دل با فریاد هایی عظیم، عقل را نقض و سخن از عشق میگفت و مرا بسوی معشوق هدایت میکرد

دیگر طاقت این همه جر و بحث را نداشتم. قرار بر این شد تا زمانی را با عقل و مدتی را با دل بگذرانم.

با عقل همراه شدم. او محبوبیت و معروفیت میان انسان ها، خانه هایی لوکس و ماشین های آخرین سیستم را نشانم میداد و با قهقه هایی مستانه فریاد میزد:

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش

عقل را رها کردم و با دل همراه شدم

دل مرا به سرزمین نینوا برد. سرزمینی پر ز بلا. اما چه زیبا که وعده های دنیا و مصیبت های عظمی، نتوانستند مانع عشاق برای رسیدن به معشوقشان شوند.

با دل به هزار سال بعد از واقعه ی نینوا سفر کردیم و چه بسیار بودند جوانانی از جنس عشاق نینوا که خود را به دل سپرده و اندیشه ای جزء دیدار با معشوقشان را نداشتند.

و چه خوش گفت استاد شهید ما سید مرتضی آوینی:

عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو؛ و این هر دو ، عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
دیدگاه ها (۲)

بسم رب الشهدا.... میخواهم شبی به مزار شهدای گمنامی روم و فری...

از مادر خود تا به ابد ممنونمکه سپردست مرا دست اباعبدالله #یا...

سلام گرم بنده به همه ی دوستان بزرگوار. اگر دوسداشتید در کانا...

....

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟕از روی صندلی نیمکت بلن...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

معرفی کتاب

سلام و ارادت به همه‌ی دوستان عزیز و همراهان همیشگی‌ام 🤍🌱به‌خ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت اول: ورود پادشاهان به قلمروِ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط