از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در مرز #چشمهای تو گیرم، فقط همین ...
با دیدنت زبان دلم بند آمده ست
#شاعر شدم که لال نمیرم
فقط همین ...

| #محمد_علی_بهمنی |
دیدگاه ها (۱)

مرضیه جانم🌸کنارِ تو، انگار جهاناز تمامِ هیاهویش دست می‌کشد؛ز...

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌امباز به دنبال پریشانی‌امطاقت فرسودگ...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

طبیعت

آمده‌ام به پابوس آقایی که پناه دل‌های بی‌قرار است… 🥹🤍 میان ا...

بعضی آدم‌ها فقط در یک شهر زندگی نمی‌کنند؛آن‌ها خودِ آن شهر م...

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

وقتی لب تو خنده زد

‌ ‌ ﮲ 📜 ‌‌٬ ‌تو را که دیدم؛ عاشق روزهای افتابی شدم،و منی که ...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط