p2
p2
ویو نامجون:خیلی عذاب وجدان داشتم یونا راست میگفت آخه سوآ هم مثل دوهیون آدمه از وقتی که بدنیا اومد باهاش بدرفتاری کردم حالا چجوری از دلش در بیارم؟آیشششش ولش کن برم صداشون کنم بگم بیان شام و بعدش یه جوری از دل یونا درمیارم تاحالا اونجوری گریه نکرده بود اونم سر یه همچین موضوعی
و نامجون رفت در اتاق دوهیون رو زد وگفت:پسر گلم؟خوابی؟بیا شام
دوهیون:باشه اومدم*سرد*(اینکه سرده دلیلش این نیست که دوسش نداره آخه کدوم آدمه عاقلیه که کسی که اینجوری باهاش رفتار میکنه رو دوست نداشته باشه؟😂
بخاطر این سرده چون با سوآ بدرفتاری میکنه)
ویو سوآ:داشتم تو اتاقم تکالیفم رو انجام میدادم که یاد خاطره های تلخ منو بابام افتادم و یک قطره اشک از چشمم ریخت روی کتابم و سری خشکش کردم که دیدم صدای بابام میاد خیلی لحنش عوض شده!
نامجون:دخترم؟نمیای شام؟
سوآ:چرا الان میام*با بغض*
چندثانیه بعد سوآ بغضش رو قورت داد و از اتاق رفت بیرون و از پله ها اومد پایین
سوآ:مامانم کجاست؟
نامجون:تو اتاقه تو بیا بشین من میرم صداش کنم بگم بیاد غذا*به شدت مهربون*
سوآ هم بغض کرده بود چون اولین باری بود که باباش باهاش مهربونه
*نامجون میره در اتاق یونا رو میزنه*
نامجون:عشقم؟
یونا:...
نامجون:نفسم؟
یونا:..
نامجون:یونااا*یه کوچولو بلند*
یونا:چیههههههه*با گریه بیش از حد شدید و اربده*
یونا:برو گمشو من عشق تو نیستم*با گریه*
نامجون:عزیزم بیا بیرون باهم صحبت کنیم*جدی*
که یونا با پا کوبیدن به سمت در رفت و درو با شتاب باز کرد که نامجونم دید انقدر گریه کرده که چشماش قرمز شده
و نامجون با نگرانی میخواست دستش رو صورت یونا بزاره که یونا دستشو محکم به سمت پایین پس زد و نامجونو حل داد و رفت نشست سر میز و...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
راستشو بگید ناراحت نمیشم...فیکمو دوست دارید🥺
ویو نامجون:خیلی عذاب وجدان داشتم یونا راست میگفت آخه سوآ هم مثل دوهیون آدمه از وقتی که بدنیا اومد باهاش بدرفتاری کردم حالا چجوری از دلش در بیارم؟آیشششش ولش کن برم صداشون کنم بگم بیان شام و بعدش یه جوری از دل یونا درمیارم تاحالا اونجوری گریه نکرده بود اونم سر یه همچین موضوعی
و نامجون رفت در اتاق دوهیون رو زد وگفت:پسر گلم؟خوابی؟بیا شام
دوهیون:باشه اومدم*سرد*(اینکه سرده دلیلش این نیست که دوسش نداره آخه کدوم آدمه عاقلیه که کسی که اینجوری باهاش رفتار میکنه رو دوست نداشته باشه؟😂
بخاطر این سرده چون با سوآ بدرفتاری میکنه)
ویو سوآ:داشتم تو اتاقم تکالیفم رو انجام میدادم که یاد خاطره های تلخ منو بابام افتادم و یک قطره اشک از چشمم ریخت روی کتابم و سری خشکش کردم که دیدم صدای بابام میاد خیلی لحنش عوض شده!
نامجون:دخترم؟نمیای شام؟
سوآ:چرا الان میام*با بغض*
چندثانیه بعد سوآ بغضش رو قورت داد و از اتاق رفت بیرون و از پله ها اومد پایین
سوآ:مامانم کجاست؟
نامجون:تو اتاقه تو بیا بشین من میرم صداش کنم بگم بیاد غذا*به شدت مهربون*
سوآ هم بغض کرده بود چون اولین باری بود که باباش باهاش مهربونه
*نامجون میره در اتاق یونا رو میزنه*
نامجون:عشقم؟
یونا:...
نامجون:نفسم؟
یونا:..
نامجون:یونااا*یه کوچولو بلند*
یونا:چیههههههه*با گریه بیش از حد شدید و اربده*
یونا:برو گمشو من عشق تو نیستم*با گریه*
نامجون:عزیزم بیا بیرون باهم صحبت کنیم*جدی*
که یونا با پا کوبیدن به سمت در رفت و درو با شتاب باز کرد که نامجونم دید انقدر گریه کرده که چشماش قرمز شده
و نامجون با نگرانی میخواست دستش رو صورت یونا بزاره که یونا دستشو محکم به سمت پایین پس زد و نامجونو حل داد و رفت نشست سر میز و...
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
راستشو بگید ناراحت نمیشم...فیکمو دوست دارید🥺
- ۲.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط