{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p1

p1


ویو یونا:ساعت10شب بود دوهیون و سوآ توی اتاقشون بودن منم داشتم رامیون درست میکردم و به این فکر می‌کردم که چرا نامجون به سوآ بی توجهی میکنه،آخه اونم آدمه...امشب باید باهاش یه صحبت جدی داشته باشم...همینجوری درحال فکر کردن و غذا درست کردن بودم که یهو در باز شد و نامجون اومد تو

نامجون:سلام عشقم

یونا:سلام خسته نباشی*سرد*

نامجون:مرسی،راستی عشق بابایی کجاست؟(دوهیون رو میگه)

تو اتاقشه،سوآ هم...

نامجون پرید وسط حرف یونا و گفت:آها دوهیون تو اتاقشه؟

یونا:آره*با ناراحتی و نا امیدی*


نامجون داشت از پله ها میرفت بالا که بره پیش دوهیون که یونا داد زد:آهای


نامجون:چته؟

تو واسه چی به سوآ بی توجهی میکنی آخه اونم انسانه*با داد و بغض*


نامجون:چرا باید بهش توجه کنم وقتی ازش مطنفرم*با پوزخند*

یونا:چون اونم انسانه*با دادو گریه*
آخه اون چه گناهی کرده که باید اینطوری بهش بی توجهی بشه اون دخترته...اونم انسانه*درحال کوبیدن پاهاش روی زمین و شدید گریه کردن*

و بعدش یونا بدو بدو رفت توی اتاق و درو باز شتاب بست و بلند بلند گریه میکرد و...

شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت


ببخشید میدونم خیلی بد شد چون این اولین فیکمه
دیدگاه ها (۲)

استادجئون part 2ساعت 10:59ویو رینا: از خواب بلند شدم جونگکوک...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۲: دیواری که نازک شداتاق هنوز توی صدای گر...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

LESSON

پارت۲

Iove and the moonPart39ساعت تقریبا 5 بود ازشدت استرس نمیتو...

پارت⁵که یهو خورد زمین و یوری دوباره گریش گرفت ، ات صورت یوری...

🌹 رزهای خونینپارت سومیونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط