{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز دیگری دارم با خدای چشمانت

راز دیگری دارم با خدای چشمانت
انتهای بی تابی است، ابتدای چشمانت

باز هم نگاه من بی بهانه ای گم شد
در مسیبر تردید بی صدای چشمانت

یک پرنده قلبش را، یک ستاره نورش را
صادقانه می بازد در هوای چشمانت

با ترانه ای وحشی، بی بهانه می کاود
تکه تکه قلبم را، رد پای چشمانت

می شود به آرامی با سکوت پرمعنی
صد ستاره را جا کرد در فضای چشمانت

شاید این حوالی بود، صاف و ساده می گویم
این که یک غزل گم شد لا به لای چشمانت

شاید این معمایی است، این که چشم گستاخی
می شود سرآسیمه، مبتلای چشمانت

#خدای_چشمانت
دیدگاه ها (۲۷۶)

— حسین پناهی | دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟شاید دیوانگی، آن‌طور که ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_39فصل هفدهم | ک...

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»سؤال...

𝖕𝖆𝖗𝖙2قصر مروارید از نزدیک، حتی باشکوه‌تر از آن بود که مارال ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط